hani shinee دوشنبه 11 تیر 1397 08:56 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۹
فیلمش فیلم جالبی بود قبلا زیاد از سینما خوشش نمیومد و معمولا نصف فیلمو خواب بود ولی الان کیبوم هر چند دقیقه چیزی دره گوشش میگفت یا نظرشو میپرسید...برای همین ذوق دیدن فیلمو پیدا کرده بود و تا آخر فیلمو با دقت دید...
*کیبوم...چرا همه کارایی که قبلا دوست نداشتمو وقتی با تو انجامش میدم ازش خوشم میاد...
پسر سرخ شد و خندید...
+چمیدونم...
لپشو کشید...
*دلبری نکن وگرنه شب میخورمت...
+بخور ولی زیاد نخور...
با ذوق روی صورتشو بوسید...
*اوکی دادی؟
+نخیر...
*من که اوکی تلقی کردم حالا تو هم یه چیزایی اون وسط میگی که اهمیتی نداره...
خندید و به بازوش مشت زد...
+از بوس جلوتر بری پدرتو درمیارم...
*دربیار...
+اصلا نمیذارم پیشم بخوابی میرم اتاق بابام میخوابم درم قفل میکنم...
*از پنجره میام...
+اونو هم قفل میکنم...
*شیشه رو میشکنم...
+اینجوری که تو میگی انگار میخوای بکشیم...
*عهههه قاتل مقتولیشو دوست داری؟...
+منحرف...
*تقصیره توعه با اون وضع میای جلوی من...حالمو بد میکنی...
+جدی میگم جینکی...''نه''...مثله ماجرای دوست شدنمون نباشه ها 
*ولی من جدی انجامش میدم...
+اصلا نمیخوام شب پیشم بمونی برو خونتون...
*قهر کردی؟
+آره از بی جنبه ها بدم میاد...
*خوب بابا...کاریت ندارم...
+راستی دیروز تمین چش بود؟
*نمیدونم...چیزیش بود؟
+یکم بیشتر حواست به این پسر باشه...
*من حواسم بهش هست اون معلوم نیست چشه همش میخواد بچسبم بهش...هر وقتم میگم بریم بیرون کاری کنیم میگه کلاس اضافه برداشتم...
+خیلی تنها شده...
*میدونم خوب چیکار کنم...تو الان به من بگو چیکار کنم...
+مگه نمیخواستی واسش یکیو پیدا کنی...
*سعی کردم ولی...تو حرف بزن ...دختر نمیشناسی؟...
+اره...باشه ...میریم خونه؟
*آره...میخوای سره راه بستنی بخوریم؟...
+اوم بدم نمیاد...مهمونه من...
****
دست به سینه به کمر دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود...
نزدیکش شد دستاشو از هم باز کرد و سرشو روی سینش گذاشت...روی سرشو بوسید..و دستاشو دورش حلقه کرد...
+سرم گیج میره...
*چیز شدی؟
+مرض بازم بحثشو نکش وسط
*خوب چته چی شده عشقم...
+میخوای بیوفتی روم شدم عشقم...واقعا گوشام رو سرمه؟
*آره...مخملی و خوشگله...
به سینش مشت زد...
+مرض...
*خوب چی شده خوشگلم...
+فکر کنم غذامون چرب بود...
*شایدم چیز خورت کردم...
+عه؟
*نه بابا...چی بدم تو بخوری آخه...
+واقعا چیزی ندادی؟
زیر خنده زد
*اگه داده بودم الان تو روی من بودی...
کیبوم هم خندید...
*میخندی چیز میشما...
+چیز شدنت منتظر خنده ی منه؟
*الان هر کاری کنی من چیز میشم...
+پس تا چیز نشدی من برم اتاق بابام بخوابم...
محکم گرفتش گردنشو بوسید 
*نخیر نمیذارم بری...
کمرشو به خودش چسبوند...
*منو نگاه کن...
بهش نگاه کرد 
آروم سرشو جلو برد و لبهاشو عمیق بوسید...دست کیبوم پشت کمرش اومد و به بوسش جواب داد با شیطنت دستشو زیر لباسش برد متوجه شد که بدنش لرزید... سینشو فشار داد و پسر بیچاره از جا پرید و لبهاشو از لبهاش جدا کرد 
+جینکی...
*متاسفم...نمیتونم به حرفت گوش کنم 
***
با صدای ساعت چشماشو باز کرد 
به ساعت نگاه کرد 
*اوووم...کیبوم...پاشو دیرمون شد...
اونم اخماشو توی هم کرد و چشماشو باز کرد...
*الکی گفتم هنوز زوده...
دوباره اخم کرد و روشو برگردوند...
+لباستو بپوش برو 
*نمیای مدرسه؟ماشین باهامه...زود میرسیم
+نه...برو...
*چرا؟احساس مریضی میکنی؟
+آره حالا دست از سرم بردار و برو...
دیشب آخر وقت لباسای مدرسشو از خونه براشته بود...سریع پوشیدشون...
*صبحونه چی دوست داری برم برات بخرم...
+هیچی...
میدونست ازش دلخوره...
*قهری بامن؟
+برو فعلا نمیخوام ببینمت...
*فعلا؟
+آره زود باش برو...
*خیله خوب...چیزی نیاز نداری؟
+نه...
*مواظب خودت هستی؟تنهایی نمیترسی؟
+آره برو دیگه...
*اگه ترسیدی یا حس بدی داشتی بهم زنگ بزن...
+باشه برو...
*خیله خوب...
نزدیک رفت سرشو بوسید و پتو رو روی شونه برهنش انداخت...
*پس من میرم...
جوابی ازش نشنید...
*خدافظ...
+...
*گفتم خدافظ...
+خدافظ بابا خدافظ...
با بی علاقگی به سمت در رفت و لحظه آخر دوباره نگاهی به کیبوم انداخت...
////
از هیاهوی راه رو کم شده بود سره کلاس رفت تمین مثل همیشه تست میزد...
*تمین...
-اوه هیونگ...دیر اومدی...صبح اومدم دنبالت باهم بریم مامان جون گفت رفتی خونه دوستت شب بمونی...خونه ما نبودی که...
*خونه کیبوم بودم...
-جدی؟کاری کردین؟
*اره حالا بهت میگم بعدا...
معلم سره کلاس اومد و حضور و غیاب کرد 
《کیم کیبوم》
*نیومده...حالش بد بود...
همه سرها سمتش برگشت...
*آم...خوب...دیشب...باباش...از مغازمون...خرید کرد...آره...گفت واسه مریض میخواد...برای...برای کیبوم...
€خیله خوب...کیم یونگین
-هیونگ...هیونگ...
به تمین نگاه کرد 
-هیونگ کیبوم چشه؟
*گفتم بهت میگم...صبحی اومدم ازم دلخور بود
-زوری بود؟
لبشو گزید 
*نمیدونم 
-یعنی چی نمیدونم...
*یعنی اول راضی نبود بعد راه اومد...فکر کردم اوایلش نقش بازی کرده که نمیخواد...واسه کیس هم اینجوری بود
-یه چیزی هست که میگن...میگن وقتی زندگی بهت فشار آورد فقط چشماتو ببند و ازش لذت ببر...
پخی زیر خنده زد و با چشم غره معلم ساکت شد...ولی جینکی توی فکر رفته بود
*یعنی واقعا نمیخواسته؟
-انگار یادت رفته کیبوم تقریبا اهل مذهب به حساب میاد...شاید با بوس و بغل مشکلی نداشته باشه ولی س*س؟؟؟دیوونه شدی؟
*خوب موقعیتش پیش اومد...
-تبریک میگم...انگار فقط واسه تو پیش اومده
*از کجا میدونی...
-اگه واسه اونم همین بود الان دنبال سرت اومده بود مدرسه 
*شاید...
-درد داشته...
*خوب آره...سرشو بوسیدم حس کردم یکم داغه...
-چیز میز گذاشته بودی؟
*آره...
-واو کاملا معلومه یه دفعه ای پیش اومده...تو حتی اون کوفتی رو هم خریده بودی...
*خوب حالا صداتو بیار پایین...
-حتما فکر کردی مثل اون پک و پاره های قبلیته مواظب بودی؟
چشماشو چرخوند و زیر لبی جواب داد
*بودم...
-این لحن یعنی مثل خر انجامش دادم
*خوب تو هم...ر**ی به هیکلم...
پوف کشید 
-کلاس تموم شد بگو...
*خوب...
////
شیرموزو جلوش گذاشت...
-بخور بیای رو فرم...
*اوم...ممنون...
-جواب نمیده؟
*نکنه حالش بدتر شده جون نداره پاشه تلفنو جواب بده...
-نمیدونم...باباش برگشته؟
*نمیدونم احتمالا...دو روزه نیومده مدرسه...خجالت میکشم برم دره خونشون...
-منم بودم خجالت میکشیدم...
بهش چشم غره رفت...
-خوب حالا تو هم...اخماتو باز کن...
*امروز چیکارا کردی...
-امروز...یکی دیگه رو هم رنگ کردیم...
*آه فیلم گرفتی؟نشون بده...
-آره وایسا...
گوشیشو در آورد و فیلمو نشونش داد 
-با علاقه میرم کلاسای اضافی...بعضی استادا خیلی باحالن...بچه ها هم خیلی خوبن...اونجا کسی بهم نمیگه بازنده و با بچه ها مشکلی ندارم...گاهی حتی بهم وسیله قرض میدن یا حتی جزوه...منو مسئول فیلم گرفتن کردن...هرکی سره کلاس میخوابه...سریع میگن تمیییین...خیلی باحاله...حس خوبی داره شاید...به زودی با دو سه تا شون صمیمی بشم...هر وقت دوره میگیرن منو هم صدا میکنن تو جمعشون...ازم خوششون میاد...آره؟
*البته...پس بگو چرا هر روز بدو بدو میری کلاس اضافه...اونجا خوش میگذره...
تند تند سرتکون داد 
-یه دختره اونجا هست...هیچ وقت آرایش نمیکنه مثل شیر سفیده و موهای کوتاه و پری داره با دندونای سیم دار و چشمای اندازه کف دست...
*خووووب اصل کاری رو بگو...
-فکر کنم ازم خوشش میاد...
توی دلش جشن به پا شد
*خوب؟
-دیروز کنارش نشستم تمام وقت متوجه بودم قایمکی نگاه میکنه...
*عالیه بهش بگو میخوای باهاش بری بیرون...
-آخه وقت ندارم برم بیرون...
*خنگ مهم نیست...توی آموزشگاه همو ببینید...دختره خوبیه؟مطمئنی؟
-اوهوم...هست...چند باری پسرا پشتش بهش گفتن زشت...به نظر من خیلی نازه...یا بهش گفتن بمب ساعتی...نمیدونم چرا؟
*سلیته ای چیزیه؟
-نه اون صدای آرومی داره و بخاطر دندوناش نمیتونه زیاد حرف بزنه...
*پس بهش پیشنهاد بده...عالیه اگه باهم باشید...
-اوهوم...منم همین فکرو میکنم...
*آیگوووو پسرمون بالاخره یکیو پیدا کرد...
موهاشو بهم ریخت و تمین خندید...
-هیونگ...چقدر خوبه...دوباره دوتایی باهمیم...خیلی خوش میگذره...تمام مدت کنار همیم باهم حرف میزنیم گپ میزنیم تو سر و کله هم میزنیم رازامونو راحت میگیم درباره زندگی شخصیمون حرف میزنیم...بدون مزاحم و خجالت...کاش دوباره همیشه دوتایی بمونیم
لبخندش از بین رفت...
*منظورت چیه؟نمیبینی چقدر نگران کیبومم؟کیبوم خیلی به فکرته چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟
پسر لبشو گزید 
-خیله خوب...متاسفم...فقط این مدت یکم از هم دور افتاده بودیم...به این عادت ندارم...
بدون جواب چشماشو به جای دیگه دوخت...
-جینکی هیونگ...ازم ناراحت شدی؟
*مهم نیست...آره...باشه متاسفم منم خیلی تنهات گذاشتم...
-اشکالی نداره تو تا ابد بهترین دوست من می مونی...
به صورتش لبخند زد و پیشونیشو بوسید 
*تو هم همینطور فینگیلی 
///
با کلافگی به در اتاق کوبید...صدای گریه کیبوم آرامشو ازش میگرفت قبلا کیبوم به ندرت گریه میکرد و نه اینقدر بلند ولی توی این دوماه هر بار که بهش نگاه میکرد توی فکر بود یا اشکو از گوشه چشمش پاک میکرد یا توی کلیسا بغ کرده مینشست به یه جا خیره میشد...قبلا توی کلیسا گریه میکرد ولی مدتی بود که دیگه حتی گریه نمیکرد...اشک ریختنشو به این حالت عجیب که بوی بد افسردگی میداد ترجیح میداد...انگار که دیگه از بخشش ناامید شده بود...حتی دعا هم نمیخوند...فقط به صلیب خیره میشد و گاهی آه میکشید 
داخل اتاق رفت صورتش سرخ بود...
#بابایی لجبازی نکن بیا ببرمت دکتر...ها؟ببین تبت دوباره شروع شد...هر چند قطعم نشده بود...
+نـ نمیخوام...دکتر...نمیخوام...میخوابم...
#میخوابی؟قرص بدم؟
+نه قرص نمیخوام باید...عذاب بکشم...تا پاک بشم...
#همه مردم...میان پیش من و اعتراف میکنن...چرا پسرم تنهایی عذاب میکشه و به من نمیگه چی شده؟
+نمیتونم بگم...نمیتونم تحمل کنم که ازم متنفر باشی...یا دیگه منو نخوای...
#چرا بابایی...چرا دیگه نخوامت؟؟تو پسرمی عزیزم...
+میخوام بخوابم...
#امروزم مدرسه نمیری نه؟باشه...قرص تب برتو بخور و بخواب میرم مدرسه دلیل غیبتاتو بگم از مدرست زنگ زدن...
آروم سرتکون داد و زانوشو بغل کرد...مرد سرشو بوسید و بیرون رفت بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در خروجی رو شنید 
+آه...
***
تمین کنارش از در و دیوار حرف میزد انگار واقعا پسر بیچاره توی این مدت تنهایی کشیده بود و حرفاش روی دلش سنگینی میکرد...
-شب کلاسم کنسل شد...خیلی ناراحت شدم ولی اشکال نداره...میای بریم بیرون هیونگ؟
*بیرون؟...نه...روحیه بیرون رفتن ندارم...بیا خونمون...
-اوهوم...اتفاقا دلمم واسه مامان جون تنگ شده...هنوز از...
*آه...پدر...
تند سمت مرد قد بلند دوید و اروم به شونش زد...مرد سمتش برگشت و لبخند زد 
#آه جینکی شی...
*سلام پدر...حالتون خوبه...
#سلام...من آره...کجایی پسر؟حتی نمیای عیادت دوستت؟...
*آه...خوب...متاسفم...خبر نداشتم...حالش بده؟
#سه روزه حالش خوب نیست...وقتی از دگو برگشتم داشت تو تب میسوخت ولی نمیذاشت ببرمش دکتر...هنوزم نمیذاره...نمیدونم چشه...قطع میشه دوباره تب میکنه از دیشب تا الان قطع نشده همش بهش تب بر میدم ولی فایده نداره...
*اجازه هست که...بیام دیدنش؟
#البته...فقط راضیش کن ببرمش بیمارستانی دکتری جایی...
*چشم...چشم...من...بعد از مدرسه میام...
#عالیه...میبینمت...
《کیبوم مریضه...کیبومم مریض شده》
-هیونگ چی شده؟
*ببخشید تمین قرار شب کنسله...میرم دیدن کیبوم...
-آه...باشه...خوش بگذره...
*تو که از دست من ناراحت نشدی شدی؟
-نه البته که نه...اگه منم طرفمو سه روز نمیدیدم دلم تنگ میشد خوب...اشکالی نداره...جدی میگم...
*ممنون رفیق...بعدا بریم بستنی بخوریم باشه؟...یا با اون دختره برو...
-آه هنوز بهش نگفتم...بیخیال...
*عهههه...چرا؟تمین با این لنگ درازش خجالت میکشه با یه دختر حرف بزنه؟
-هیا...نخیر...
*چرا...همینطوره...
-نخیر...
*خجالتی...
-آه بیشعور..