hani shinee شنبه 9 تیر 1397 09:57 ق.ظ نظرات ()
قسمت ۷

داخل کلاس رفت و دست تکون داد 
+سلام به همگی...
دوستاش و چند نفر دیگه بهش سلام کردن جینکی سرشو روی میز گذاشته بود و خواب بود ولی تمین باهاش دست داد و احوال پرسی کرد 
+خوابه؟
-اوم...دیشب آخر وقت واسشون یه گاو و یه گوساله آوردن...تا ساعت سه داشتن تمیزش میکردن و قسمتاشو جدا میکردن...اومد داشت غش میکرد
+که اینطور...خوب نمیومد...
-گفت دیشب کیبوم گفت میبینمت...اومدم که ضایع نشه...
خندید و رو به روش نشست...
+تو خواب چه صورتش آرومه...
-تو نمیشناسیش...واقعا آرومه...اشتباه زیاد میکنه...فت و فراوون ولی راه جبرانشم بلده...
آروم سرتکون داد 
موهاشو از روی پیشونیش کنار زد و روی ابروشو با انگشتش ناز کرد...
-اون دفعه داشتم باهاش حرف میزدم بهش گفتم تو با کسی زیاد نمیمونی...کیبومو اذیت نکن و بیخیالش شو...
به تمین نگاه کرد...نمیدونست از این حرف خوشحال بشه یا ناراحت...
-گفتش از کیبوم خوشم میاد...یه جورایی بانمکه...اشتباهاشو ببخش و اگه سبک سری کرد نادیده بگیر...
+اوهوم...سعی میکنم...جینکی...جینکی خوابی؟...
توی خواب ناله کرد...اروم صورتشو با انگشت شستش نوازش کرد 
+پاشو الان معلم میاد 
دوباره ناله کرد...
پیشونیشو بوسید
+ببین از تو یاد گرفتم...
چشماشو بهم فشار داد و آروم بازشون کرد 
+سلام خوابالو...
*سلام عزیزم...
صدای گرفته از خوابش قند تو دلش آب کرد... اروم روی موهاشو نوازش کرد...
+دیگه بیدار نمیشی؟...الان معلم میاد...
دستشو از روی موهاش گرفت و آروم بوسید...خودشو حسابی کشید و درست نشست...
*چطوری؟
+من خوبم...لازم نبود بیای...خسته میشی...
*اشکالی نداره...مدرسه خوش میگذره...
دوباره خودشو کشید و خمیازه کشید 
+اووووه نکشی خودتو...
خندید و دوباره سرشو روی میز گذاشت 
*خیلی خوابم میاد...لعنتیییی....آه...ببین بخاطرت چیکارا میکنما...تو کار خودم موندم...
خندید و از توی کیفش قرص در اورد...
*هاااااه قرص میخوری؟معتادی؟؟؟نچ نچ نج نچ...
خندید و از توی زرورق درش آورد
+حرف نزن بخور...نعناییه خنکه سرحال میای...
*تنکیو...
گوشه لپش گذاشتش و دوباره خودشو کشید...
+شیطون چی گفتی به بابام...گفت با این پسره بگرد پسره با ایمانیه...تایید شدس...
یکباره تمین و جینکی زیر خنده زدن و کیبومو هم به خنده انداختن تقریبا همه سمتشون برگشتن...
*یادم افتاد اون کاری که واسه تمین انجام دادی...همون دعا کردنت...جلوش انجام دادم...جدی گفت من با ایمانم؟
+چیش...قیافتو چطوری گرفتی جلوش...بابام زود باور نمیکنه...
*فکر کنم خسته بودم قیافم مظلوم شده بود آخه بعد از مدرسه نشستم پیش مامانم فک زدم بعدشم رفتم سره کار...اصلا نخوابیدم...
-بچه ها...معلم دیر نکرده؟
+آره من خیلی دیر اومدم فکر میکردم معلم سره کلاس باشه 
در تقه کرد...
£پسرا دخترا...معلمتون امروز نمیاد...بدون سر صدا بیاد برید توی حیاط یا کتابخونه...یا اگه میمونید توی کلاس سکوتو رعایت کنید بقیه کلاسا درس دارن...
*آه دمش گرم...بچه ها بریم بکپیم...میاید؟
+کجا؟
*سالن ورزشی...زیرانداز میندازیم میخوابیم...
-اینهمه بیخودی درس خوندم...نمیشه امضا بزنیم بریم خونه؟اخه امروز تمام زنگا رو با این معلم داریم 
*خونه **دن برات؟بمون همینجا خوش میگذره...ناهار چی آوردی کیبوم...
+از گوشت کبابیا دیشب...با سوسیس و برنج...
*تمین تو چی؟
-بیبیمپاپ...
*دمتون گرم...من ناهار نیاوردم خراب میشم سرتون...
-اههههه...
*زهره مار...
-خوب برو بخر...
*اصلا با کیبوم میخورم خسیس...
+آره آره زیادم آوردم دیشب ذوق زدم واسه کباب ولی یکم خوردم دیدم اشتها ندارم...همشو آوردم...
لپشو کشید و به تمین زبون درازی کرد...
*آه کوفت بگیری شین سم(معلم شین)این همه با بدبختی بلند شدم اومدم...
***
تمین با توپ بسکتبال دریبل میکرد و هر از گاهی توپو سمت حلقه مینداخت...
*تمین خیر ندیده اینقدر صدای اون گوهو درنیار میخوام بخوابم...
-به من چه...من خوابم نمیاد حوصلم سر رفت عنتر...
*دوباره صداشو دربیار تا از **ن اویزونت کنم نفله...
-خوب بابا...نخوابیده سگ شده ...
کیبوم قهقهه زد و شیر توت فرنگیشو خورد...
+میخوری جینکی؟...
نیو سمتش گرفت و پسر ازش خورد...
-بوسه غیر مستقیم...
*این شر و ورا چیه چرا غیر مستقیم...به راحتی سرشو میکشم پایین...
کیبوم خندونو از گردن گرفت و سرشو پایین اورد 
*و کاملا مستقیم میبوسم...
یه بوسه تند روی لبش گذاشت...
*و مزه شیر توت فرنگی میده...مزه کیبوم نمیده
کیبوم دوباره خندید...
+خوب دارم میخورم...
-به منم بده بخورم
*شما بیا اینو...نمیذاری اعصابم سره جاش باشه...گمشو برو واسه خودت بخر...
تمین قهقهه زد و دوباره توپو سمت حلقه پرت کرد...
-اونو کیبوم...
توپی که سمتش پرت شد به پشتش خورد...
-عنتر...
*خفه...
کیبوم دوباره قهقهه زد...
+جینکی...منو میبری خونتون؟
-اوووووه...وا داد...
*خفه ببینم...خونمون چرا کیبوم؟
+مامانتو ببینم...من مامان ندارم...دوست دارم ببینمش...
-جدی؟طلاق گرفته مامانت؟
+نه...البته که نه...دو سالم که بود بیماریش به شیمی درمانی جواب نداد...
-اوه...خدا رحمتش کنه...
+اگه زنده بود اینهمه بدبختی نداشتم...چون بابام بعد از مامانم به این مذهب رو آورد...
*مامانا خیلی خوبن...باید قدرشونو دونست...باشه...یه روز میبرمت دیدن مامانم...
+ممنون...هم واسه اینکه میبریم پیش مامانت هم اینکه...ترحم توی چشماتون ندیدم...از اینکه وقتی به کسی میگم مادر ندارم همه کاراشون پر از ترحم میشه متنفرم...حس میکنم ته دلشون بهم میگن طفلی حیوونکی...یا بیچاره...دوست ندارم...برای همین معمولا به کسی نمیگم...فقط مامانای مردمو میبینم و حسرت میخورم
*اوم...کاش منم فقط حسرت باباهای مردمو میخوردم...هم دارمش هم حسرت میخورم...گندش بزنن زندگی رو...
+جینکی...این چه حرفیه درباره بابات میزنی خدارو شکر کن زندست...
*بیخیال تو فاز نصیحت نیستم...
+تا حالا بهت ترحم کردن که دوست داری بابات نباشه؟...
پوزخند زد...تمین هم خودشو مشغول جمع کردن توپا کرد...
*ترحم....ترحم...کاش ترحما واسه مرگش بود...
《دست زبر مادرشو گرفته بود عصای زیر بغل مادرش و لنگ زدنش باعث میشد آرومتر از معمول راه برن...
=برو مامان...برو خدا به همراهت...
خانواده های بچه های دیگه با لبخندای مصنوعی و پر از ترحم بهش نگاه میکردن...دست زنو بوسید...
*واست شکلات سوغاتی میارم...
زن به زحمت روی زانو نشست تا هم قدش بشه... خندید و پیشونیشو بوسید...
=فدای پسر مهربونم بشم...سره راه سوغاتیامو نخوری
قلقلکش داد و جینکی خندید صورت زنو بوسید
*چشم
به صورت پف و باند دار زن نگاه کرد چشمش سیاه و ارغوانی شده بود و اون یکی به کل با باند  بسته شده بود...
*بزرگ که شدم...هر کسی که اذیتت کردو اینقدر میزنم تا بمیره...
زن دست کوچیکشو بوسید
*تو مرده زندگیه منی پسر کوچولوم...هر کی پرسید مامانت چی شده بگو تصادف کرده باشه؟
*چشم...
=آفرین... دیگه برو...خدافظ
عقب عقب سمت اتوبوس رفت...کنار تمین نشست و از پنجره دست تکون داد》
-کیبوم...هیچ کس بی غم و غصه نیست...هوم؟منم پیشنهاد میکنم در این باره هیونگو نصیحت نکنی...
+خیله خوب...ماتم نگیرید...گرسنمه...بیاید ناهار بخوریم...
*شما برید سلف بخورید...من سیرم...میخوام بخوابم نمیذارید...برید نوش جون...
+باشه...واست نگه میدارم...تمین بیا بریم...
با پشیمونی به چشمای بستش نگاه کرد لحظه اخر دید که از گوشه چشمش اشک پایین افتاد 
///
توی سلف راحت جای خالی پیدا کردن و نشستن 
+باباش...مشکلی داره
-عوضیه...منم ازش متنفرم...
+معتاده؟یا نه...
-خوب...بچه های خشن...بی دلیل خشن نمیشن...تو پسره فوق العاده ارومی هستی...چون توی یه محیط اروم و حداقل کم تنش بزرگ شدی...وضع برای هیونگ فرق داره...تو از بی مادری مینالی...هیونگ هزار بار مرگ مادرشو به چشم دیده...شاید یکم بیش از حد سره مادرش حساس باشه...ولی منی که مامان جونو دیدم...بهش حق میدم...از پدرش متنفره...از مادرش پول تو جیبی نمیگیره...ترجیح میده خودش کار کنه...درسته از همون مرد پول میگیره ولی خودش که میگه پول زحمتمو میگیرم فردا پس فردا منت پولی که میده رو سرم نمیذاره...پسره از ۱۰ سالگی کار میکنه...
+ده سالگی؟
-اوهوم...اول دست فروشی میکرد پول زیاد درنمیاورد واسه همین هم زمان مشقای بچه ها رو مینوشت ازشون پول میگرفت تو مدرسه قبلی هم یه وقتایی اینکارو میکرد میبینی دستش چقدر تنده... یه پیرمرده سره خیابون دیدش بردش توی ماهی فروشیش کار کنه...شکم ماهیا رو خالی میکرد پولکاشونو میکند...الان که میبینی با چاقو خوب کار میکنه به خاطر اون زمانه...بعدش رفت توی کارخونه تن ماهی...پیرمرده معرفیش کرده بود تا پارسال اونجا کار میکرد یه وقتایی از بوی ماهی کسی نزدیکش نمیشد تعطیلات که تموم شد صاحبکارش گفت یا بیخیال مدرسه شو تمام وقت بیا یا عذرشو میخوان اونم بیخیال شد دراومد یه سالی هست که پیش باباشه...اونجا کار میکنه
+من فکر میکردم یه مرفه بی درده...چون راحت پول خرج میکنه...پس اینجوریه...
-دروغ میگه که کسی نمیخواد باهاش دوست بشه...اگه کسی نمیخواست که اینهمه دوست پسر نباید داشته باشه قبلا...خیلی از دخترا منتظر یه گوشه چشمشن...اینجوری نگاه نکن بهش...واسه خیلی از دخترا جذابه...ولی میخواد من تنها نمونم...واسه این دروغ میگه...
+یه سوالی واسم پیش اومده که یادم میره بپرسم...ازت بزرگتره؟بهش میگی هیونگ...
-من بهش میگم هیونگ نه به خاطر اینکه ازم بزرگ تره...چون نیست...بخاطر اینه که هر وقت با نا پختگیای خودم و هم سن و سالام مقایسش میکنم میبینم خیلی ازمون بزرگتره...۱۳سالگیش...
*تمام گذشتمو نریز وسط...یه چیزی بذار که بعدا بردمش بیرون واسش تعریف کنم...
-اومدی؟
*بده بیاد...گشنمه...
با لبخند به صورتش نگاه کرد و ظرف غذا رو جلوش گذاشت...
+پنجاه پنجاه...
*اوم...
***
خونه رفت  از قبل به پدرش پیام داده بود که امشب مغازه نمیره...کله تایم مدرسه رو استراحت کرده بود ولی دلیلی نداشت که به مرد بگه...اونم با یه کلمه''باشه'' سر و تهشو رو هم آورده بود...
=اومدی مامان؟تمین؟
*کلاس اضافی برداشته...رفت به کلاسش برسه...بچمون مصره بره دانشگاه...
=تو چی عزیز مامان...نمیخوای بری؟
*شاید رفتم...شاید نرفتم...نمیدونم...با تمین کنکور میدم حالا یا قبول میشم یا نمیشم...مهم نیست...
=خوب...اینا رو ول کن...چه خبر؟
*مامان...نمیخوام ناراحتت کنم خوب؟
=چی شده؟
*نه نه نگران نشو...چیزی نیست...همه چی در امن و امانه...
=خوب بگو...
*امروز طرفم داشت میگفت دوست داره ببینتت...منم قول دادم بیارمش اینجا ببینتت...
=طرفت؟...
از خجالت سرخ شد...و سعی کرد جایی جز صورت زنو ببینه...این زن مادرش بود...پدرش نبود که از لجشم که شده زبون درازی کنه
*آره دیگه...دوستم...
=منظورت شریکته؟
*آ...آره همون...شریک...
=همکلاسیته؟
*اوهوم
=مامان جان خجالت نداره که...باشه بیارش...فقط قبلش بهم خبر بده آرایش کنم....
پخی زیر خنده زد و صورت تپل زنو بوسید
*قربونت بشم من تو همینجوریشم ماهی...ارایش واسه چی آخه...
=همچینم لوازم آرایش ندارم...
دوباره صورتشو بوسید...
*خودم خرتم...واست میخرم یه عالمه  گرون گرون...
=نه نه پولاتو خرج نکنی مامان جون شوخی کردم زحمت کشیدی  واسه پولت عزیزم...
پیشونیشو بوسید...به صورت مهربون زن نگاه کرد 
*مامان...بغلت کنم؟
=لوس شدی؟...
سرتکون داد و زن سرشو روی سینش گرفت...اشکش پایین افتاد و دستاشو دور زن قفل کرد...
دماغشو بالا کشید...
*من برم سره کار...
=باشه...شام نمیخوری؟
*زوده قربونت بشم...شایدم حال نداشتم زود برگشتم
=باشه برو خدا به همراهت...
///
توی لوازم ارایش فروشی با سرگردونی دور خودش میچرخید...دختر بانمکی نزدیکش اومد...
^چیز خاصی مد نظرتونه؟
*آم برای مادرم...یه پک خیلی خوب میخوام...
^بله همراه من بیاید...
~اه...جینکی...اونی...من آقا رو راه میندازم شما برو...
سمت صدا برگشت...یه دختر با کلاه صورتی لبهای قلوه ای و چشمای بزرگ که عینک روی چشمش بزرگتر از قبل نشونشون میداد...
~جینکی؟...اِی...واسه دوست دخترت لوازم آرایش میخوای؟
چشماشو چرخوند...
*یادم نمیاد اونقدر باهم صمیمی بوده باشیم که بخوام بهت جواب پس بدم...
پشت سرشو نگاه کرد...
~اووووم پیشرفت کردی...دیگه دمتو راه نمیدازی دنبالت...
*درباره تمین درست صحبت کن...
~باشه بابا...بهت برنخوره...تو که گفتی من مردا رو دوست دارم اینجا چیکار میکنی...دوست پسرت آرایش میکنه؟
*اگه بگم واسه مادرم اومدم بخرم دست از سرم برمیداری؟
~اووووم...خوشبحال مامانت...
*اونم همین فکرو میکنه...حالا از جلوی چشمام گمشو...
~بخاطر همین سوندره بودنته که عاشقتم(سوندره رو معمولا ژاپنیا میگن به پسرایی میگن که مردونه به نظر میرسن و اخلاق تلخ دارن و گاهی بدرفتارن ولی واسه خیلی از دخترا جذابن در یه جمله به دخترا رو نمیدن حتی اگه عاشق اون دختر باشن)
*عشقتو بذار لبه کوزه آبشو بخور...سوندره دیگه چه کوفتیه...
~از اون خرخون بپرس بهت میگه...یادمه دستاشو بهم گره میداد میگفت آه من زبون ژاپنی دوست دارم...
*اینقدر بی لیاقتیتو جار نزن بدبخت...
~این که از اون دوست شل و ولت خوشم نمیاد نشونه بی لیاقتیمه؟اوکی...من بی لیاقتم...
*در شأن من نیست با بی لیاقتا حرف بزنم حالا گورتو از جلوی من گم کن بدبخت...
~حیف که میدونم اخلاقته وگرنه حسابی ناراحت میشدم...
با ادا لبهاشو آویزون کرد و مشتشو مثل گربه کنار سرشو تکون داد...
*حالم بهم خورد...گمشو...
کنار هولش داد و از مغازه بیرون زد...توی مغازه بعدی پک مورد نظرشو خرید و به خونه برگشت...صورت ذوق زده مادرش وقت دیدن لوازم آرایش ها تا چندین و چند روز دلشو شاد و خوش نگه میداشت...