hani shinee جمعه 8 تیر 1397 12:35 ب.ظ نظرات ()
قسمت ششم

#کیبوم...چی شده باباجون؟چیکار کردی مگه اینجوری گریه میکنی؟ساعت از نیمه شب گذشته...بریم خونه؟
اشکشو پاک کرد...
+شما برو...خودم میام...
#شام نخوردی
+میل ندارم...
#چی شده باباجون؟چی اینقدر اذیتت کرده؟
+پدر...
#جانم؟
+امشب میشه پیش شما بخوابم؟
#نمیخوای تو اتاق خودت بخوابی؟
+میخوام پیش شما بخوابم 
#خیله خوب...شام بخور مسواک بزن بیا اتاقم...
+شام نمیخوام...بیام؟
#باشه...بیا...درو خوب قفل کن باباجون...
+چشم...
مرد پیشونیشو بوسید و بیرون رفت...اشکش دوباره پایین ریخت《خدا و مسیح منو ببخشن پدر نمیبخشه》
از جاش بلند شد به صلیب بزرگ و طلایی احترام گذاشت و آخرین دعاشو خوند...
///
+پدر...
#هنوز بیداری؟
+پدر؟
#جانم...
+اگه...من...یه اشتباه بزرگ بکنم...خدا منو میبخشه؟
#خدا بخشندست عزیزم...ولی بستگی داره اون گناه بزرگ چی باشه...
+مثلا اینکه من..با یه مر...نه...نه هیچی...
#دعوا کردی کیبوم؟مگه من هر روز که میری مدرسه به تو نمیگم با کسی بحث و جدل نکن؟جواب نده؟...هوم؟دعوا کردی؟بندگان خدا رو زدی؟آسیب رسوندی؟
《من به خودم آسیب رسوندم》
+متاسفم...
#نگران نباش...خدا میبخشه...پسر خوبم...
دوباره پیشونیشو بوسید و توی بغلش کشیدش...
《نمیتونم بهش بگم》
***
داخل کلاس رفت سعی کرد مثل همیشه روی لبش لبخند بکاره...به محض ورود بازم مثل همیشه شاید هم کمی  با اغراق دوستاش دورش جمع شدن...
احوال پرسیای معمولی حرفای معمولی کمی غیبت پشت دیگران...جلوی چشماشو گرفته بود تا به جینکی و تمین نگاه نکنه...البته دو سه نفری که مثل سد جلوی دیدشو گرفته بودن هم چندان بی تاثیر نبودن
به جینکی که لبهاشو با حرص میجوید نگاه کرد 
-حالا میاد بابا حرص نخور...
*بیشعورا اینجوری جلوشو گرفتن که نیاد پیشه من...
-نباید شرط بندی میکردی...معلومه کیبوم نمیاد سمتت...
*خوب خجالت میکشه...واسه همین گفتم به محضی که صداش کنم میاد...اینقدر مشغولش کردن که حتی یادشم به من نیوفته...
-صداش کن...
*میدونی نمیاد میخوای ضایع بشم؟
-تو که میدونی چرا شرط بندی میکنی...
*تقصیر اوناست آدمو عصبی میکنن...
-صداش کن میاد...
*نیومد مشت میخوری...
-باشه...صدا کن...
آب دهنشو قورت داد...
*کیبوم آه...بیا اینجا...
صدای معذرت خواهیشو شنید و قند توی دلش آب شد 《ببخشید بچه ها شما ادامه بدین...جیهون بعدا برام دوباره تعریفش کن》
از بین جمعیت رد شد...
-دیدی گفتم میاد...
*دم دوتاتون گرم...
+سلام...خوبین؟
*البته...بیا بغلم...
قبل از اینکه کیبوم واکنشی نشون بده بغلش کرد...همزمان به اون پسرا نگاه کرد و انگشت وسطشو بهشون نشون داد و ابرو بالا انداخت تمین زیر خنده زد...
-آه هیونگ...
مطمئنا پسرا زیر لب بهش فحش میدادن...کیبوم ازش جدا شد...مظلومانه پرسید《چیزی شده؟》
*نه نه بیا میخوام بغلت کنم
اینبار انگشتای دوتا دستشو بهشون نشون داد...
$هیا...
تمین بلندبلند خندید 
+دعوا شده؟...
ازش جدا شد پیشونیشو بوسید 
&آآآآایش حالمونو بهم زد...
;گی ای چیزی هستی؟
&واقعا انگار هست...
*آره بعد از کلاس پشت مدرسه بمونید فقط پشتتونو خوب بالا بگیرید...بی **یه  ها...
$عوضی...
+پسرا...دعوا نکنید...
*پولا رو بیارید بالا...پولا رو بیارید بالا...
پسر ها غر زدن و پولای شرط بندی رو روی میز کوبیدن
;از گلوت نره پایین...
+چی شده پول زوری گرفتی جینکی شی؟
صندلی رو به روشو با پا نزدیک کشید 
*بشین بعدا تعریف میکنم...زیر چشمت گود شده...دیشب خوابیدی؟
+نه...
دست کوچیکشو گرفت...
*سردی...شام خوردی؟
+نه...
*صبحونه؟
+نه...
*میتونی تحمل کنی تا زنگ بخوره یا الان بریم یه چیزی بخوریم
+نه میتونم الان گرسنه نیستم...
*ولی رنگت پریده بیا تا این قراضه نیومده  بریم یه چیزی بخوریم..
+نمیخواد پول نیاوردم...
پولای روی میزو جمع کرد و توی جیب کیبوم گذاشت...
*حالا داری...منو تمینو هم مهمون کن آقای زیبا...
آروم خندید و سرتکون داد...
*تمین پاشو بریم...
-من درسام مونده...عصر باید برم جایی کلاس اضافی برداشتم...
+زنگ که خورد بریم...
-راست میگه الان قراضه میاد وقت نیست...بوفه هم بسته اس
+هااااه...خدای من...متاسفم تمین شی...
سرشو از دفترش بلند کرد 
-چرا؟چیکار کردی مگه
+یادم رفت دعا کنم دانشگاه قبول بشی...
آروم خندید و لپ پسرو کشید 
-نو پرابلم تا آخر سال وقت داری...هر وقت یادت بود دعا کن...
+آخه تا آخر سال شاید دیگه خدا دوستم نداشته باشه...دعاهام قبول نمیشه...
جینکی و تمین به هم نگاه کردن...
*تمین...زنگ که خورد ادا درنیاری...بیا بریم یه چیزی بخوریم...درسو میخوای بذاری سره قبرت؟
-واسه من آبمیوه بگیرید برگشتید کلاس بدین به من...
*مطمئنی؟
-آره...
*خیله خوب...
///
صدای زنگ و آزاد شدن دانش آموزا از زندان بعضیا حتی صدای حیوانات درمیاوردن تا راه رو شلوغ تر بشه
*بریم کیبوم...
+واسه همه بگیریم؟
*کوفتشون بشه 
+گناه دارن پول خودشونه...
*خیله خوب میگم باشه چون مفت خور نیستم...
با ذوق گونشو بوسید
+مرسی خیلی گلی...
خندید و لپشو کشید...
*شیطون شدی...غش کردممم...
کیبوم زیر خنده زد و چال گونه با نمکشو به نمایش گذاشت...انگشتشو توی چالش کرد 
*گوله نمک...
***
کیک موزی و شیرموز مورد علاقه تمینو روی میز گذاشت...
*بخور جون بگیری لاغر مردنی...
-ممنون...
کیبوم روی میز دوستاش آبمیوه و شیر هایی که خریده بودن میذاشت
-کیبوم...داری هیونگو آدم میکنی...اگه به خودش بود عمرا اگه واسه اونا هم میخرید 
به پشت سرش ضربه خورد 
*خفه خیلیم آدم بودم...عزیزم...
+بله؟
*تمریناتو انجام دادی؟
+کدوم...تمرین...
-آه...زود باشید...بیاید من نوشتم...
*درستن؟
-چمیدونم همینم غینمته...بنویس بره...
***
مچ دستشو چرخوند...
*چقدر زیاد بودن...
+ببخشید مال منو هم تو نوشتی...
*دستت خیلی کنده میخوای گل و بلبلی بنویسی...وقت کمه...
لپشو کشید 
+جبران میکنم...
*زود باش...تا کسی نیست...
به کلاس خالی نگاه کرد 
+چی؟...
تند روی لبشو بوسید...
+آه...یکی میاد...
*کسی نبود...نگاه کردم...
-من میرم لوتون میدم...
*لو بدی خودتو هم ماچ میکنم...
-گمشو...جلو دوست پسرت از بوسیدن یکی دیگه حرف میزنی...چه نانجیب...
*بابا نجیبه پاک...
+واقعا که...خیلی دوست داشتی میرفتی با تمین شی...چیش...
تمین خندید
-پخخخ...خوردی؟
*کیبوم این چه حرفیه...این دیوونه برادرمه...میدونی؟اگه یه برادرم داشتم اندازه این خل باهاش صمیمی نبودم...پس اصلا ناراحت نباش...تازه اون از مردا خوشش نمیاد...خوب؟اصلا به خاطر یه دختر...
-هیونگ نگو...
*بخاطره یه دختره که...
-هیونگ نگو دیگه
*بخاطره دختره که روز اول رفتیم سوله داشت ***میکرد اومده این مدرسه...
-نمیتونی دهنتو ببندی؟...بیشعوره جوگیر...
دفترشو توی سرش کوبید از جاش بلند شد و بیرون رفت
*بابا قهر نکن...ای بابا...تمین
+چند وقته باهم دوستین؟
*۱۰سالی میشه امسال که بگذره میشه ۱۱سال...
+ووا...بایدم اینهمه صمیمی باشید...
*پسر گلیه...الان گفتم...یه برادر داشتم اینهمه عاشقش نبودم خیلی ماهه خیلی...
+جلوی من رازاشو نگو...دلخور میشه...
*سره راه رفتنی براش یه چیزی میخرم زود آشتی میکنه...
+جلوی من ضایعش کردی...
*حله مهربونه آشتی میکنه...
+درسش خوبه؟
*ارههه نبینش با من میگرده آرزوشه بره دانشگاه درسش خیلی خوبه...توی مدرسه قبلی وقتی داشتیم پرونده هامونو میگرفتیم معاونه داشت گریه میکرد...
ابروهاشو بالا انداخت...
+واسه چی؟
*گریه از خوشحالی بخاطر اینکه من دارم میرم...گریه از ناراحتی چون تمین داشت میرفت...یه تیر دو نشون...
زیر خنده زد
+جدی؟پس واقعا پسر خوبیه...
*البته...همیشه جزو ۳۰تا دانش آموز برتره...همه کلاساشم میره...اخلاقاشم که دیدی مطمئن باش از تو خیلی بهتره ولی ادا درنمیاره...
تمین داخل اومد و صورتشو برگردوند...
-فکر نکنی پشیمون شدم اومدم پای درسم...
*تم...تممممم...تمین...مین...مینی مینی...تمینی...
-خفه...
قهقهه زد...
*آه واقعا عصبانیه...مینی...مینی آشتی کنی واست دوست دختر پیدا میکنم...
-میری با یکی حرف میزنی باهام دوست میشه تهش معلوم میشه از تو خوشش اومده میخواسته تو طول دوستی با من به تو نخ بده ببینه نظرت چیه...حفظم اینا رو...
*خوب چیکار کنم قهر نباشی...
-با مشت بزن تو سر خودت...
*بزنم؟جدی جدی؟
-آروم بزن...
کیبوم با ذوق به تمین نگاه کرد...
+آخی...
*باشه...
دستشو بالا برد و مشت کرد...
*آههههه دارم میزنما تمین...
-بزن بمیری...
*خیله خوب...
دستشو پایینتر برد...
-بیخیال بابا...بیخیال...جوگیره بیشعور...
*تمین آه...عاشقتم داداش کوچولو...
-بدم میاد ازت...
*دلت میاد؟گوه خوردم دیگه...قهر نباش...
-قهر نیستم ناراحتم...چرا تا یکی رو میبینی منو ضایع میکنی...
*ببخشید...میخواستم مطمئن بشه که منو تو سر و سری جز برادری نداریم...هوم؟باشه؟
-خوب بابا...
لبخند زد و با مسخره بازی صورتشو بوسید 
*الان تنبیه شدم...بیست تا جوشو بوسیدم...
-جوش نیست جای جوشه...
کیبوم و جینکی خندیدن و کم کم پسر و دخترها داخل کلاس اومدن...
///
مدرسه و تمام خوش گذرونیش تموم شده بود خونه رفت برای شادی دل مادرش کمی باهاش حرف زد و خوش و بش کرد...مادرش زیاد خوشحال نبود از اینکه یه همج*نس گراست پس از کیبوم چیزی نگفت و همه حرفاش محدود به شوخی و خرابکاریای خودش و تمین بود...وقتی حسابی زنو خندوند و به حرفاش گوش داد ازش خداحافظی گرفت و سره کار رفت...صورتش عبوس مرد روزشو خراب کرد...
÷دیر اومدی
*مامان احساس تنهایی میکرد موندم تا حالش بهتر بشه...
÷اینجا رو تر و تمیز کن تا مشتری رو رد کنم...
سر تکون داد و دستمال سفید و قهوه ای شده از خونو زیر آب گرفت و چلوند 
روی تخته رو تمیز کرد همینطور روی چاقو رو زمینو هم از تیکه استخون ها پاک کرد و با طی خون ها رو شست...
÷جینکی...ماهیچه گوساله ...بدون استخون...پنجاه گرم...سریع کار آقا رو راه بنداز
*چشم...
کارد تمیزو روی گوشت کشید و ازش برید...
*کاره مسخره...
تیکه گوشتو روی ترازو گذاشت 
*دقیق ۵۰ گرم...خوردش کنم؟
#البته...اگه میشه...
*بله میشه...برای کباب،استیک یا غذای خورشتی؟
#کباب...
*بله...ریز بشه یا درشت
#نمیدونم پسرم کم غذا شده شاید بد نباشه ریز باشن تا بیشتر بخوره...
*چشم
گوشتو با دقت ریز کرد...توی تیکه کاغذ تمیزی پیچیدش و جلوی مرد گذاشت...وقتی کتاب انجیلو توی دست مرد دید دستش لرزید...
*شما یه پدرید؟
#چطور فهمیدی؟...
*از انجیل...مذهب مورمون؟...کلیسای نزدیک اینجا؟
#خیلی باهوشی...از کجا فهمیدی؟
به صورت مرد نگاه کرد و توی دلش آه کشید...قطعا این همه شباهت یه آدم احمق میخواست که متوجه نشه
*حدس زدم...چون خیلی شبیه دوست صمیمی من هستید...یعنی دوستم شبیهتونه...کیم کیبوم...
مرد ملیحانه خندید...《خنده هاشم شبیه کیبومه》
#چقدر جالب...کیبوم پسرمه...پس شما دوستشی...خدا به کسب و کارتون روزی زیاد بده...خوبه که کیبوم دوستای زحمت کش داره...
آروم لبخند زد...اگه میدونست با پسرش چیکار کرده بجای دعای خیر خرخرشو میجوید...صدای کیبوم توی گوشش پیچید《نمیذاره با دوستام بیرون برم...چون نمیدونه با ایمانن یا نه》
ادای کیبومو درآورد حرکت نمادین صلیبو انجام داد دستاشو بهم گره داد و چشماشو بست و به پنج ثانیه نکشیده باز کرد
*امیدوارم شما و کیبوم هم روزای خوبی به لطف خدا و عیسی مسیح داشته باشید...
مرد با لبخند تحسین آمیزی بهش خیره شد...
#آمین...بعدا یه سر به من و کیبوم بزن...
لبخند زد...
*حتما...با کمال میل...
مرد دوباره سر تکون داد و رفت...نفس حبس شدشو بیرون داد 
÷جینکی...مسیحی شدی؟مگه بودایی نبودی؟
*اره...بوداییم...مگه دعا کردن فقط واسه مسیحیاست...
÷ولی صلیب ماله اوناست...
*پدره طرفمه...پدر روحانیه...پسره رو اذیت میکنه نمیذاره بیاد بیرون...خواستم اعتمادشو جلب کنم...
مرد سری از روی تاسف براش تکون داد و چاقوشو تیز کرد...
÷طرفمه...هه...دیگه خیلی روتو زیاد کردی جینکی...
*خیلی خوش شانس بودید نگفتم دوست پسرمه...قبلا هم کتکاشو خوردم هم ترد و دربدر شدم هم مادرم...پووووف...ادامه نده...من همین آشغاله لجنیم که میبینی زبون دراز و رودارم هستم...سعی کن کنار بیای...پسره خودتم...به مرد همسایه نرفتم...
÷دور برندار...همون موقعم بهت گفتم برو هر گوهی میخوای بخور...
میدونست سره کار باهاش بحث نمیکنه چون هیچکس اخلاقای مغرورانه و تلخشو تحمل نمیکرد و در نتیجه دست تنها میموند...و البته هیچ کس مثل جینکی مهارت درست بریدن گوشت تازه کره ای که مثل طلا بود نداشت...پس برای از دست ندادنش بحث نمیکرد و حقوق خوبی بهش میداد
زن پیری داخل اومد...
*آه بله خانم...
///
داخل کلیسا رفت مثل دیشب با گریه دعا میخوند...《چی عذابت میده پسر... نباید اینهمه پاک بزرگش میکردم که بخاطر یه دعوای ساده اینهمه عذاب بکشه》
#کیبوم...بیا باباجون...بریم واست کباب که دوست داری درست کنم...
+کباب؟
#اره...رفتم گوشت بخرم دوستت اونجا کار میکرد پسر با ایمان و خوش اخلاقی بود...
+کی؟...
#فراموش کردم اسمشو بپرسم...اگه میخوای میتونی با اون بگردی...تایید شدست...
آروم سر تکون داد و اشکشو پاک کرد 
+هر کی باشه فردا بهم میگه..
#پاشو بابایی...پاشو ضعف کردی...دعای آخرو بخون بیا...
+چشم...
به بیرون رفتن مرد نگاه کرد و اشک دوباره جاری شدشو پاک کرد...
+کی بوده...
چیزی سریع از ذهنش گذشت
《تمین جینکیو بغل کرد و بو کشید 
-آه دهنم آب افتاد 
*بیشعور الان کیبوم فکر بد میکنه
-گمشو بابا...بوی گوشت میدی...دلم خواست...آهههه کی یکشنبه میاد بابا قول داده کباب بخره》
+جینکی؟...اون که بوداییه...
سرشو تکون داد صورتشو با لباسش خشک کرد و دعای آخرو خوند...به خونه برگشت بوی خوب گوشت کبابی دلشو مالش داد خدا رو شکر کرد که پدرش گوشتخواری رو براش منع نکرده وگرنه مذهب پدرش تاکید روی گیاه خواری داشت و پدرش هم گیاه خوار بود...گاهی بخاطر  کیبوم مجبور میشد دو جور غذا درست کنه تا کیبوم گوشت بخوره...
+ممنون پدر...یه زنگ بزنم؟...
#البته...
تلفن کوچیک آبی رنگو برداشت و شماره رو گرفت مطمئنا خط گرون قیمتی بود که اینهمه رند و آسون بود...به محض دیدنش حفظش کرده بود...
بوق میخورد...
#کیبوم تماست تمام شد برو غذاتو بخور من میرم بخوابم...
+باشه...ممنون پدر...
بوق شیشم هم تموم شد
*الو جانم...
+الو...
*سلام عزیز دلم...بابات بهت گفت؟
+پس تو بودی؟
*آره حالا ضایع نکن...یکشنبه بریم بیرون؟
صداشو پایین آورد 
+بابامو گول زدی؟
*چیزی نشده که کار خاصی نکردم...میای حالا یا نه...
+یکشنبه مراسم دعا داریم...
*خوب بعدش بیا...
+خیله خوب...به تمین هم زنگ بزن بهش بگو...
*تمین نمیاد...هم درس داره هم قراره ناهار با خانوادش باشه...شام هم میاد خونه ی ما...
+خیله خوب...باشه...فردا میبینمت...
*منم همینطور خوشگلم...
آروم خندید...
+خدافظ...
گوشی رو گذاشت و سمت باربیکیو رفت...
+آخ جون...خدایا شکرت...