hani shinee چهارشنبه 6 تیر 1397 03:42 ب.ظ نظرات ()

قسمت چهارم

با ذوق دور خودش چرخید...
-مامان جونی خیلی خوب شده...دستت درد نکنه
=درش بیار یه اتوی کوچیک بزنم بهش که بهتر بایسته...
سریع روپوششو دراورد...
*حالا موهات خوشگل شد...وقتی تموم شد بگو...
سرتکون داد...
-مامان گفت ازت تشکر کنم...بهش گفتم برم دکتر پوست گفت باشه پول دستم بیاد حتما...
*عالیه ببینم قیافه آدمیزاد میگیری یا نه...
=جینکییی...نگو اینجوری...تمین جان خیلیم خوشگلی داره الکی میگه...
با ذوق خندید و زنو از شونه بغل کرد
-مامان جونی خیلی دوستت دارمممم...
=منم همینطور پسر گل...
*مامانمو تور نکنی...
-نخیر مامان جونی مامان دوممه...
*مامانمو صاحب شدی؟
-اگه خانم خوشگله قابل بدونه...
زن فقط میخندید و سرتکون میداد...و البته...قند تو دل هر دو پسر آب میکرد...
***
داخل کلاس رفت...
+سلاممم...
جینکی سریع سرشو بالا آورد و قبل از اینکه کسی چیزی بگه فریاد زد 
*موهات کو؟
آروم خندید و چیزی نگفت...
$بازم بابات موهاتو زد؟...بیا اینجا...
+او اوم...خودم گفتم بزنه...دیگه به موی بلند عادت ندارم...
متوجه شد که جینکی پوف کشید به پشتی صندلیش لم داد...
-چه حیف موهاش خیلی خوشگل بود...
زیرزیری به پسر نگاه کرد 
*ولی بانمک شده...حداقل مثل راهبا کاملا کچل نشده...
-آه به خوشگلا همه چی میاد؟
آروم خندید 
*داری حسرت میخوری؟
-اوم...چه جورم...
*وقتی کوچیک بودی خوشگلترین بچه محل بودی...پس یه چیزایی توی خودت داری...حسرت بیخودی نخور
-کثافت صورتش برق میزنه...
قهقهه زد و توجه چند نفری رو به خودش جلب کرد...از جمله کیبوم..
*خیلی دیوونه ای...
-به نظرت با دعا آدم خوشگل میشه؟
*حتما میشه...
دید که پسر بلند شد و سمتش اومد...
تمین زیرزیری خندید《عشقت داره میاد پیشت》نیشگونش گرفت و تمین خندید
به محض رسیدنش تا کمر جلوی تمین خم شد
-من دیروز حرفای بدی درموردت زدم منو ببخش...
پسر بیچاره اول شوکه شد بعد از اون سریع از جاش بلند شد و دستاشو سمتش کشید 
-آه...نه...بیخیال...وایسا...آه...خوبه...چیزی نیست...
آروم سرشو بالا اورد 
+منو میبخشی؟
-آره...
راست ایستاد و لبخند زد...
+ممنون...تو مسیحی؟
-آره...
حرکت نمادین صلیبو انجام داد دستاشو بهم گره داد و چشماشو محکم بست و به پنج ثانیه نکشیده باز کرد 
-دعا کردی؟
+اوم دعای خیر...
پسر انگار خوشش اومد و خندید...
-واسم دعا کن دانشگاه قبول بشم...
+آه البته امروز که برای دعای روزانه رفتم حتما دعا میکنم...راستی...امروز قشنگ شدی...
متوجه شد تقریبا همه برگشتن سمتش تا تغییری که باعث شده قشنگ بشه رو ببینن...
یه لبخند مصنوعی زد و دندوناشو نشون داد...
-آه..ممنون...
+دندونای خوشگلی داری...مواظبشون باش...بعد از چشم دندونا نگینای صورتن...چشماتم قشنگه...
به تمین که ذوق زده بود نگاه کرد و از شادی بچگونش خوشحال شد
*چه زبونی داره...
+آه شما...
جلوی جینکی هم تا کمر خم شد 
+دیروز...
*فقط به چیزی که ازت خواستم جواب مثبت بده...اون موقع میبخشمت...
لبخندش از بین رفت و صاف ایستاد...شنید که چند نفری زیر زیری بهش عوضی گفتن ولی اهمیتی نداد...
+اون...متاسفم...من نمیتونم...
*پس انتظار بخشش نداشته باش...
+ولی من صادقانه معذرت خواستم...
*منم شرط بخششو گفتم...
$کیبوم بیخیال بیا...
*تو زر نزن دلقک...هوم کیبوم؟...
-هیونگ...بیخیال...
*تو که منو خوب میشناسی تمین آه...
+باید فکر کنم...
*باید فکر کنم یعنی نه...
+یعنی باید فکر کنم...
چونه کوچیکشو توی دستش گرفت...
*فکر کن...دیروزم بهت اجازه دادم فکر کنی...منو زیاد معطل نکن...
به صورتش خیره شد...
+ولی تو دیروز جواب منو ندادی...قراره همیشه همین باشی؟...
*بستگی داره تو چقدر مهربون باشی
تمام بدنش مور مور شد...
-هیونگ کافیه جلوی بچه ها...
*بچه ها چیزی نمیگن...مگه نه؟...
یه نگاه سرسری به کلاس انداخت و دوباره نگاهش روی کیبوم اومد...
-هیونگ...
+اگه مهربون نباشم؟
*مهربون میکنمت...(مهربونت میکنم منظورش بود(خواست کیبومو اذیت کنه پسر بد:-P))
پسر سرخ شد و چند تا از پسر و دخترا زیرزیری خندیدن...
-هیونگ...
*ای بابا چته هی هیونگ هیونگ...قرص هیونگ خوردی...
-داری زیاده روی میکنی...به مامان جون میگم...
*خوب بابا خوب...کیبوم بریم کارت دارم...
قبل از اینکه موافقت یا مخالفتشو بشنوه دستشو کشید و بردش...خوشبختانه یا بدبختانه سوله اونقدرا دور نبود...چک کرد که کسی نباشه...
+من نمیتونم...دیشب از فکرشم عذاب کشیدم
*برام مهم نیست...سعی کن دعاهای خوشگل و بهتری یاد بگیری...عذاب وجدانت دود میشه میره هوا
+خدایا...این خیلی تفکر پستیه...یعنی من یه گناه به این بزرگی بکنم اون وقت...با دعا خوندن ماستمالیش کنم؟تو دیگه چه جور آدمی هستی؟
*میل خودته...چون میتونی به میل باهام باشی...یا به زور به هر حال من پیشنهاد میکنم به میل باهام باشی چون اینجوری بیشتر بهمون خوش میگذره
+من دنبال خوش گذرونی با تو نیستم...چه به میل چه به زور...دست  از سرم بردار و برو یکی مثل خودت پیدا کن...
*پیدا کردم...تو...تو هم مثل منی...نگو که نیستی...
+اونقدر دعا میکنم تا از سرم بیوفته...
*پس...یه کاری میکنم که اگه فراموشیم بگیری از  سرت نیوفته...
به دیوار کوبیدش و دستاشو دو طرف صورتش گذاشت...
+خواستی آره یا نه بگم...دارم میگم نه...نه...
*این ماله چند دقیقه پیش بود...
لبهاشو روی لبهاش فشار داد و بین لب هاشو باز کرد...از شیرینی و نرمی لبهاش به وجد اومد...اونقدر نابلد بود که میتونست قسم بخوره تا حالا توی ذهنشم کسیو نبوسیده...یکی از دستاشو پایین برد تا دستشو بگیره ولی اونقدر محکم مشتش کرده بود که جینکی رو شوکه کرد...ناراضی از رها کردن لبهای شیرینش ازش جدا شد... چشماشو هم محکم فشار داده بود و یه اشک گلوله ای از روی پوست صافش پایین غلتید
*گریه نکن و فقط بگو آره...هوم؟...
دوباره یه بوسه سریع روی لبش گذاشت...
*هوم؟
دوباره...
*هوم کیبوم؟
+آره بابا آره...
*آفرین...
کمرشو گرفت و به خودش چسبوندش...
*منو ببین...
دلش نمیخواست به صورتش نگاه کنه و اون به بدبختی و ضعفش بخنده 
*گفتم منو ببین...
آروم سرشو بالا آورد و بهش نگاه کرد...نمیدونست توی چشماش چی دید که کمی عقب نشینی کرد و آتیش توی چشماش تا حدی فروکش کرد...
*خیله خوب نکشتمت که...
اشکشو پاک کرد و پیشونیشو بوسید 
*من آدم بدی نیستم...فقط از کسی خوشم بیاد باید مال من بشه...
+...
*به شکل بدی بهش نگاه نکن...به این شکل نگاه کن که...که من ازت خوش اومده...
+...
*اووووم...بیا...
اینبار با آرامش زیر فکشو گرفت 
*بدون فکر...بدون فکر عزیزم...فقط ازش لذت ببر....
دلش پایین ریخت....
+باشه...
شک داشت صداش شنیده شده باشه ولی لبهای پسر اینبار با آرامش روی لبهاش نشست...دوباره و سه باره دلش پایین ریخت بوسه های کوچیک و خنک روی لبش لذت بخش بود ولی از طرفی نمیتونست بدون عذاب وجدان همراهی کنه...دلشو به دریا زد این اولین تجربه و اخرین تجربش بود بعد از این پسر باید خودشو عادت میداد تا علایقشو سرکوب کنه...دستاشو آروم دور کمرش حلقه کرد پسر برای لحظه ای از حرکت ایستاد انگار فکرشم نمیکرد که همراهی کنه لبهاشو تکون داد و یه بوسه آروم از لبهای پسر گرفت از خجالت آب شد و تمام بدنش یخ کرد...دست پسر پشت کمرش نوازش گونه حرکت کرد...و آروم ازش جدا شد و قبل از اینکه کاملا فاصله بگیره روی گونش هم یه بوسه گذاشت و بهش نگاه کرد...
*چیزی نشده که...یخ کردی...بریم اتاق پرستاری...
با خجالت سریع ازش جدا شد و آب دهنشو قورت داد 
+نه...خودم میرم...به معلم بگو اتاق پرستاریم...
*باشه...
دوباره پیشونیشو بوسید..