hani shinee دوشنبه 4 تیر 1397 06:33 ب.ظ نظرات ()

پسر کناریش پاشو روی پاش انداخت به پشتی صندلیش تکیه داد و لبخند زد...
-هیونگ...بشین اعصاب خودتو با این جوجه ها بهم نریز...
پسر با شوک آب دهنشو قورت داد...
+بیچاره...
نزدیکشون رفت و آروم سرشو خم کرد 
+دوستم شوخی میکنه...جو کلاسو دوستانه بدونید...اینجا همه هم دیگه رو میشناسن...اینه که راحت شوخی کرد...نیازی به  خشونت و دعوا نیست...همینطور شما...جوجه خطاب کردن یه آدم جنبه تحقیر داره...درست نیست...
*پدر روحانی ای چیزی هستی؟
+من...من نه...پدرم...
*برو به دعای روزانت برس...به تو ربطی نداره...
+خدا بهت آرامش بده...
لبخند زد و پسرو خلع سلاح کرد...
*قبول...کاری به کسی ندارم...با تو کار دارم...یکی به جای همه...
+اوم...قبول...برعکس حرفات...چهره ارومی داری...خوشحال میشم باهات حرف بزنم...
پسر کنارش زیر خنده زد و پسر درشتترو هم به خنده انداخت...
*حرف؟...
+صدمه زدن به خانواده شخصیتای دینی جرمه...پس فقط میتونی حرف بزنی...کسی تا حالا به من آسیب نزده
*عالیه...پس من اولین میشم...صدای شکستن دماغت زیر مشتم به زندان رفتن می ارزه...
لبخند زد...
+عالیه...بزن...
به لبخندش نگاه کرد...
*نمیترسی؟...
+شکستن دماغم به بستری شدن یکی دو هفته ای و راحت شدن از مراسمای دعای خسته کننده می ارزه...
-اوهو...این دیگه چقدر دیوونست
به صورتش خیره شد...مشتشو مالید...و به محض بالا آوردن مشتش یه زن ضریف داخل کلاس اومد...
&آه بچه ها ببخشید دیر اومدم...
دوباره لبخند زد 
+باشه برای یه وقت دیگه...
همه بدون توجه به حضور معلم یه صدایی مثل ''هوووووه'' در اوردن و کیبومو بخاطر شجاعتش تشویق کردن...
&ساکت همه بشینن سره جاشون...
-چه بچه پرروعه...
بدون پلک زدن به پسر خیره شده بود 
-کجایی جینکی...
*نورشو میخوام...
-هوم؟
*صورتش خیلی خوشگل و نورانیه...نور صورتشو میخوام...
-صورتشو خط میندازی؟
*روحشو...نه صورتشو...
-آه...کار بدی باهاش نکن...
*چی میگی...من فقط...دوست پسرمو انتخاب کردم...
-اون پسره یه پدر روحانیه...حتما خودشم یه مسیحیه گوشت تلخه...همجن*س گرایی گناهه...
*او اوم...اون مایله...
-چطور؟...
*به نظرش مراسمای دعا خسته کنندست...پس همچینم سفت نیست...اگه بود باید با دستای توی هم گره شده و چشمای برق برقی میگفت "آه من عاشق مراسمای دعام خیلی روحانیه...پر نور...نور...نور"
تمین زیر خنده زد و پسر شونه بالا انداخت...
*و...بهش نگاه کن...وقت نشستن کمرشو قوس داده...لبخندای جینگولی میزنه و دندونا و چال لپشو نشون میده...از دستاش استفاده میکنه انگشتاشو میکشه...مثل اوا خواهرا...گاهی شونه چپشو میندازه بالا...گوگولی تر به نظر میرسه...شکل پلک زدنش...آروم و با لطافته...پوستش برق میزنه...موهاشم کوتاه و مرتبه...فرم مدرسشم کاملا اندازشه مثل توعه پخمه گونی نپوشیده...پس از اینکه خوب به نظر برسه خوشش میاد...کیفشو ببین...شبیه مارکه...ولی فیکه...معلومه پولدار نیست پس این همه آدم که توی سه سوت دورش جمع شدن بخاطر پول دورش جمع نشدن...در نتیجه خوش اخلاقم هست...
-مودبم بود...
بهش چشم غره رفت...
*هر چی...قرار نیست خوبیاشو تو چشم هم بکنیم...اینا رو گفتم که بدونی پسر یه پدر روحانی هم میتونه مایل باشه...
-چیش...چی بگم...شاید...
*شاید و کوفت...شک ندارم...هر کسی متوجه این چیزا نمیشه ولی تا حالا یکبارم اشتباه تشخیص ندادم...تو که خودت خوب میدونی...
با خنده سرتکون داد...
-هیونگ فوق العادست...
&شما دوتا...حواستون هست چی میگم؟
-آه بله متاسفم...
جینکی دوباره چشم غره رفت...
*واسه چی متاسفی...
پسر بیچاره شونه بالا انداخت...
حرفای خسته کننده و بچگونه زن بالاخره تموم شد بیرون رفتن لحظه آخر بدون اینکه کسی متوجه بشه به کیبوم اشاره کرد بیاد...
پسر با ارامش دنبالش رفت توی دلش اعتراف کرد حتی از خودشم کله خراب تره...
*خلوت ترین جای مدرسه کجاست؟
+پشت مدرسه  میخواستن سوله خیلی کوچولو بسازن توش یه کافه درست کنن برای استراحت معلما...انگار یکی از کارگرا توهم زده که روح یه دانش آموزو دیده...اینه که حرف پیچید نه کسی میره اونجا نه کارگر میاد بسازه...چه فایده بسازنشم معلما جرات نمیکنن بیان...
*خوبه...بریم اونجا...
-اگه واقعا روح داشته باشه چی؟
*مسخره نباش...روح کجا بوده...واقعا هست پسر؟؟؟...اسمت؟
+کیبوم...کیم کیبوم...روح وجود داره ولی اینجا نیست...اونم دانش آموز...دانش آموزا وقتی زنده ان از مدرسه فرارین چه برسه به وقتی که روحن...اگه من روح بودم هیچ وقت نمیومدم توی مدرسه...
به زحمت جلوی خندشو گرفت به سمت تمین برگشت...
*شنیدی که...بیا بریم یه نخ سیگار بکشیم...تو مشکلی داری کیبوم؟
+احمقا توی مدرسه سیگار میکشن...
*عالیه...پس بیا بریم بکشیم...
-من که سیگاری نیستم...
+پس احمق مشخص شد...
صورتشو به صورتش نزدیک کرد...حتی پلک نزد...
*یه احمق...کارای احمقانه میکنه...بدتریناشو...
به صورتش لبخند زد و شوکش کرد...دستاشو روی تخت سینش گذاشت و هولش داد...
+منو تهدید نکن...
پیشونیشو مالید...
+بیاید بریم سوله رو نشونتون بدم اون وقت اگه دلت میخواد منو کتک بزن...فقط یه جوری بزن حتما برم بیمارستان...خوب؟
-دیوونست...پسر...ازش نخواه بهت مشت بزنه...تو دستاش آهن داره...
+عالیه...بیاید بریم...
به تمین اشاره داد...
*بریم...
خودش جلوتر راه افتاد...صدایی میومد..پسر خیلی سریع سرخ شد ولی تمین و جینکی خندیدن
-انگار شجاعتر از ما هم پیدا میشه...
*روز اولی نتونستن خودشونو نگه دارن...
-بریم؟
*فیلم بگیریم؟
+نه نه...کار خوبی نیست...بیاید بریم...
*چرا؟بیاید فیلم بگیریم...همه پسرا از این چیزا تو گوشیشون دارن...
+من ندارم...
*مگه میشه..
+شاید چون گوشیم ندارم هم یکی از دلایلش باشه...
*دیگه کدوم احمقی توی این سن گوشی نداره...حتی تمینم داره...
-هیونگ...
*منظورم این نبود که احمقی...
بالاخره صداشون متوقف شد...
+بیاید بریم اون ور راحت رد بشن برن...
پشت قفسه های زنگ زده قایم شدن...دختر و پسر از جلوشون رد شدن
-اه...تف به این شانس...ببین بخاطر کی پاشدم اومدم این مدرسه...
*خودشه؟...گند بزنن شانستو پسر...
-بیخیال اون که تنها دختر این مدرسه نیست...
*عاشق این روحیتم...
خندید و شونه بالا انداخت...
بیرون اومدن و توی سوله نیمه کاره رفتن...
*آیش کوفتیا حداقل جامونده هاتونو برمیداشتید...چه کثافت...
به کیبوم نگاه کرد که با دقت نگاه میکرد...
*تمین...برو دربیار ببین قیمت نخود سیاه چقدره...
پسر با شیطنت لبخند زد
-اوه...اوکی...
به محض رفتن تمین به دیوار کوبیدش...یکی از دستاشو تکیه گاهش کرد و به صورتش خیره شد...
+نمیتونی منو بترسونی...تلاش بیخودی نکن...
*نمیخوام بترسونمت...میخوای باهم باشیم؟قرار بذاریم...
+به مردا میلی ندارم...
*میتونم خیلی راحت بگم که دروغ میگی...
+این گناهه...
*دعا بخون...بلدی؟...
+بلدم...ولی این گناه بزرگیه...بخشیده نمیشم...
*پس بی میل نیستی...
+تا حالا با کسی نبودم...چون این گناهه...
*راحت باش...فقط قبول کن...
+خدا و عیسی مسیح منو نمیبخشن...ما رو نمیبخشن...
*من بوداییم...ادا درنیار...این گناه نیست...تو اینجوری بدنیا اومدی...هوم؟چرا وقتی مردا رو دوست داری میخوای یه دخترو بدبخت کنی؟
+سعی داری مخمو بزنی؟...چی میشه اگه من آدم راز نگه داری نباشم...
*جایی نمیشینم که زیرم آب بره...آره یا نه...
+من قطعا به همه میگم...
*نمیگی...پای خودتم گیره...آره یا نه...یه مدت فکر کن ولی بیخودی معطلم نکن...من اندازه تو حوصله ندارم...
+به فرض که قبول کردم...قراره تا آخر اینجوری باشی؟دستور بدی بی حوصله باشی مثل دوستت باهام حرف بزنی...انگار که یه نوچه بی ارزشم؟...بچه ها به دوستت میگن یه بازنده...حالا میفهمم چرا اینو میگن...کسی که با تو بگرده یه بازندست...چون عاشق رییس بازی هستی
به سینش مشت کوبید و دورش کرد...
*کدوم آشغالی به تمین گفته بازنده...
+حرفامو فهمیدی؟
*همون دلقک آشغال آره؟...به حسابش میرسم...
+داغ نکن...نمیتونی همه رو بزنی...
دوباره به دیوار کوبیدش اینبار از درد کمرش اخماش توی هم رفت...
*یکیو بزنم حساب همه دستشون میاد...
+اینو نگفتم که مردمو بزنی...
*مردم زر نزنن تا کتک نخورن...
+با بی منطقی مثل تو گشتن واقعا آدمو بازنده میکنه...
یقشو گرفت و توی چشماش خیره شد...
*منطق من توی مشتامه...
با یقش روی زمین پرتش کرد و رفت...
از جاش بلند شد و لباسشو تکوند خدا رو شکر کرد اونقدرا محکم زمین نخورده و سر زانوهاش پاره نشده...
+خدا امسالو به خیر بگذرونه...