hani shinee جمعه 4 خرداد 1397 12:35 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۲۸
(قسمت اخر)
زن بافتنی میبافت و با اون عینک بانمک روی چشماش حتی زیباتر هم شده بود...صورت بی آرایش و دستای ورم کردش هم ذره ای از زیباییش کم نکرده بود 
-نونا...
٪جونم
-چی میبافی؟
٪کلاه...بذار سرت ببین اندازست؟
-واسه منه؟
٪آره دیگه...مردونست...
-هیونگ؟
٪واسه یوبو قبلا بافتم...ست کلاه و شال گردن...اگه دوست داشته باشی واسه تو هم شال گردن میبافم...
با ذوق کلاه قرمز رنگ ناتمومو توی سرش گذاشت...
٪آیگو قرمز بهت میاد...اندازشم خوبه...بده...
از سرش درآورد و بهش برگردوند...
٪خوب حالا چیزی که میخوای بهم بگی بهم بگو...
خندید و سرشو روی پای زن گذاشت...
-نونا...
دستشو روی سرش گذاشت و زن ذوق زد...
٪آهه...کیبوم بهت داد؟...ببینمششش...
دستشو گرفت و حلقشو با دقت نگاه کرد 
٪چقدر ضریفههه...ازاینجا نخریده...آره؟
-اوم...از فرانسه...
٪ووآآ...سلیقشم حرف نداره...از دونسنگ کیوته بانمک من معلومهههه...اوه اوه لباتم که زخمه گردنشو...شیطونی کردید؟
لپشو کشید و تمین با خجالت خندید و سرتکون داد
-اوووم...نونا...ممنون...همیشه...همراهیم میکنی...تو ناراحت نشدی با یکی دیگه رفتم؟ تو همیشه من و مینهو رو حمایت میکردی...
٪اولا که...دیگه درست نیست به مینهو فکر کنی...هوم؟دوما...من به تو و تصمیماتت احترام میذارم...مینهو برادر عزیزمه...ولی تو هم برادر محبوبمی...سوما دلیلی نداره به کسی که بیخیالت شده تا اخر عمرت فکر کنی...
-ترجیح میدادم بهتر تموم بشه...خوب...میدونی...اون بهم گفت از دیدنم خسته شده...
٪راستش...مینهو اون زمان...پاهاش از کار افتاده بود...گفته بود بهت چیزی نگیم
چند ثانیه زمان برد تا بفهمه زن چی گفته...
-چی؟
سرشو بلند کرد و نشست...
-چی؟
-یعنی چی؟
-الان...
٪الان خیلی بهتره...دکترش برای جونگ اوپا هر روز از پیشرفتش فیلم میفرسته اونم واسه من میفرستتشون تا نگران نباشم...روش درمان سرش جواب داده...از کار افتادگی همیشگی نبود...
-پس چرا اونجوری...
٪درسته که الان داره پیشرفت میکنه ولی چند وقتی طول میکشه شاید به سال و چند سال بکشه دو یا سه سال...میترسید با لجبازی بهش بچسبی و آیندتو خراب کنی...
-البته که میچسبیـــــ...
زن بهش لبخند میزد...
-آه...آه...نه...نمیچسبیدم...خوب شد...خوب شد اینجوری بهم زد...اگه...میدونستم اینجوری شده...عذاب وجدان نمیذاشت بیخیالش بشم...خودمو یه عوضی میدونستم که با وجود وضعیت دوستش ولش کرده...
سرتکون داد و موهای تمینو نوازش کرد 
٪دیگه بهش فکر نکن و زندگی جدیدتو با کیبوم شروع کن...هوم؟خیلی وقته آرزوته...
حلقشو توی انگشتش چرخوند و بهش خیره شد...
-اوم...
٪آه راستی...امشب یوبو میاد...فردا صبح زود باید برم بیمارستان...
-تو که حالت خوبه...
٪دیگه وقتشه...
-هیونگ واسه این میاد؟دلم واسش یه ذره شده...
٪اوم...منم دل تنگشم...
سرشو روی شونه زن گذاشت...
-نونا کاش همیشه همینجا بمونید...وجودتون اینجا نعمته...
به دختر کوچولو که میدوید و مادرش دنبالش میکرد نگاه کرد...با هر تکونی لپ های تپلش میلرزید و مادرش ذوق میزد...دلیل لبخندهای اعضای خانوادش وجود گرم یه زن بود...خواهر ه مردی که میتونست روزی توی زندگیش تغییراتی ایجاد کنه ولی سرنوشت اجازه نداده بود...
حلقشو نوازش کرد و به صفحه گوشیش نگاه انداخت...
《کیبوم زندگیمو گرمتر میکنه...》
***
-نونا...اجباره اینم بذارم؟
٪میخوای از لباسای تسان یه یقه اسکی بهت بدم؟
-نه خفه میشم...خیلی ضایست؟
٪نه ولی...هر کس ببینتت میفهمه...لنگ میزنی...آه بیا بهت پوماد بدم واسه لبت...البته واسه خشکیه لبه نمیدونم واسه زخم جواب میده یا نه...
سرخ شد و سرتکون داد...
٪فعلا جلوی مامان آفتابی نشو...خونه کیبوم نمیتونی بمونی؟
-سره کاره...
٪اه...خوب...همینو بذار 
-هنوز اونقدرا سرد نیست شال گردن بذارم...
٪خوبه خون مردگی با گرما زودتر میره...
اجازه داد زن شالو براش ببنده...
-دلم تنگ شد واسش...کاره احمق...ساعت کاری گوشی ممنوعن...
٪ناراحت نباش برگشت برو پیشش 
-هممون بیمارستانیم ...کی برم؟...
٪گفتی بیمارستان...ساعت چنده؟
-هشت...
٪اوه اوه...دیر شد...یوبوووو...حاضری بریم؟
=آره خوشگلم آمادم...
مرد داخل اومد صورتش آفتاب سوخته شده بود ولی چیزی از زیباییش کم نشده بود...با ذوق و دلتنگی بهش خیره شد دوست داشت اونقدر فشارش بده تا دلتنگیاش پر بزنه و دیگه برنگرده
=تمین...
-جونم...
=عاشقم شدی اینجوری نگام میکنی؟
-بودم...
=تمین
-جونم؟
=با کیبوم خو*ابیدی؟
لبخندش از بین رفت و به زن نگاه کرد 
٪از کجا فهمیدی؟
=مامان گفت...
دوباره به هم نگاه کردن...
=احمق مراقب خودت نبودی؟...
-زیاد بلد نبود بیچاره...
=تو که مدرکشو داشتی چرا یادش ندادی...
-آه...چی؟؟؟...منم دفعه اولم بود...منم بلد نبودم...
=اره جونت خودت...
آروم خندید
-خوب...توی موقعیتش جوری نبود که بگم...
با ذوق به صورت کیبوم فکر کرد...وقتی اونقدر مظلومانه گفت ''هنوز دوستم داری؟''
-خیلی کیوته...
=نیشتو ببند خوشگله هیونگ وگرنه همین هیونگ دندوناتو میریزه تو حلقت...
خیلی سریع لبخندشو قورت داد 
-چشم...
=بیا بغلم ببینم...
دستاشو باز کرد و مردو بغل کرد 
=ممنون که مواظب خوشگلم هستم...
همزمان گونه برجسته زنو هم کشید و به خنده انداختش...
-نونا مواظبه منه...
سرشو بوسید 
=خوب دیگه بریم...مامان گفت پیش میکی میمونه تو خونه...
///
کارش به نسبت کاری که توی فرانسه انجام میداد هیچ بود و براش مثل آب خوردن بود تنها چیزی که اذیتش میکرد این بود که از تمین و نونای محبوبش خبر نداشت و نمیدونست خوبن یا نه...اگر قرار نبود سره کار بره تمینو نگه میداشت توی خونه خودشون و ازش مواظبت میکرد تا خوب بشه...حتی بهش گفت که بمونه ولی گفت حوصلش سر میره و باید با سونگدام بره بیمارستان...به حلقش نگاه کرد و لبخند زد دیگه تمینش ماله خودش بود...
&هوم...کیم کیبوم شی....میخندی؟
چای سرد شدشو خورد...
×آه...هه...آره...
&زن داری؟
×نه...نامزد دارم...
&حتما خیلی دوستش داری که اینجوری به حلقت نگاه میکنی و میخندی...
×اوهوم...خیلی پر دردسر بهم رسیدیم...از زمان مدرسه همو دوست داشتیم...تقریبا...چهار سال و نیم میشه...
&پس حسابی مواظبش باش تا کسی مخشو نزنه ازت بدزدتش...
لبخند زد و سرشو پایین آورد 
×بله سونبه...
&آیگو چه مودبه...
بهش کلوچه داد 《بخور و برگرد سره کارت》
اگه گوشیشو تحویل نداده بود حداقل الان میتونست بهش پیام بده...ولی مشکلی نبود تا دوساعت دیگه کارش تموم میشد و میرفت خونه...کلوچه موزی مورد علاقه تمین بود از خیر خوردنش گذشت و توی جیبش گذاشتش تا بعدا به تمین بدتش...سره کارش برگشت...عجیب بود ولی دلتنگ جینکی شده بود...یاده حرف تمین افتاد که گفته بود وقتی برگردی دلتنگ دوران فرانسه میشی...واقعا اینطور بود...جینکی حین کار گوشت تلخ بود ولی همه چیو کامل بهش توضیح میداد ولی وقتی خوابگاه میرفتن از بچه های سه ساله هم بچه تر و مهربونتر میشد...《باید از اون دوران بیشتر لذت میبردم》
دوباره به حلقش که زیر دستکش محو دیده میشد نگاه کرد و با ذوق لبخند زد 
《گور باباش...من تمینو دارم》
///
بالاخره کارش تموم شد از ارشد هاش خداحافظی کرد گوشی عزیز کردشو از امانات گرفت و به محض روشن کردنش چندین و چندتا پیام واسش اومد
《دلم برات تنگ شده...کاره مسخره》
《تسان داره از ذوق میمیره》
《دلم واسه نونا میسوزه واسه بچه اولش عمه لجبازی کرد و نیومد واسه بچه دومش کلا زنده نیست که بیاد ولی نونا اینقدر قویه که فقط داره میگه و میخنده...عاشقشششممممم》
《اوه اوه این پرستاره چقدر گند اخلاقه》
《یکی عاشق هیونگ شد...نونا رو کارد بزنی خونش در نمیاد》
لبخند زد 
《هنوز تموم نشده؟...نونا رو بردن اتاق عمل...پسره داره میاد یوهوووو》
خندید و پیام بعدی رو باز کرد 
《کیبوم...طرحمونو فروختن به همین راحتی:)...یه مبلغی رو میریزم به حسابت سهمت از طرحه...۶ سال از بهترین سالای زندگیم چندتا صفر جلوی حساب پس اندازم شده...چقدر مسخره》
لبخندش از بین رفت...معلوم بود که حالش خیلی بده...با شماره ای که بهش پیام داده بود تماس گرفت...بوق میخورد...یعنی محدودیتاش از بین رفته بود؟...
*الو کیبوم؟...
قلبش پایین ریخت...تا حالا این همه صدای پسرو شکسته نشنیده بود 
×جینکی؟...چی شده؟...حالت خوبه؟
*صدات خوب نمیاد بذار جا به جا بشم...
×الان خوبه؟...حالا بگو چی شده؟
*فروختنش...بدون خبر...خیلی یکباره یه مبلغ خیلی زیاد...به حسابم ریخته شد...فکر میکردم اشتباهی شده...ولی...واسم یه پیام اومد...نوشته بود دهنتو ببند و به کسی چیزی نگو...گفت پولو بگیر و برو زندگی کن...این آدما چی از مردن مردم به دست میارن؟بابت مردن مردم به من پول میدن که به کسی چیزی نگم؟...من میخواستم یه عالم آدمو نجات بدم...چرا فقط حسابمو پر کردن؟...
لبشو گزید صدای لرزون جینکی واقعا چیزی نبود که بخواد تا آخر عمرش بشنوه...
×جینکی...خوبی؟
*خوبم...عالیم...اصلا...حالی از حال الان من بهتر پیدا نمیشه...
×کجایی؟...کجایی جینکی؟...
*کجا؟...نمیدونم...فقط یادمه از خوابگاه زدم بیرون...
×تماسات هنوز کنترل میشه؟...
*چه اهمیتی داره...تهش چی...همه عمرمو تلف کردم....تو رو از دست دادم که آخرش...چی بدست بیارم؟...فکر میکردم درست ترین کارو دارم میکنم...
×کار اشتباهی انجام نده...
*کار اشتباهو قبلا انجام دادم...الان...میخوام کاره درستو انجام بدم...
×تصمیم دیوانه واری نگیر...
*میخوام برم مامانو ببینم...میخوام ببینم الان راضیه که منو کشونده اینجا؟
×جینکی...آروم باش باشه؟
*نمیتونم دیگه توی این کشور کوفتی نفس بکشم...دارم خفه میشم
×فقط یکم آروم باش...مغزم کار نمیکنه...کجایی؟هوم؟...بهم بگو...
*اوم...پل...
×خوبه... از پل بیا پایین...نفس عمیق بکش...
*نمیتونم نفس بکشم...
×میخوای برگردی کره؟
*برگردم چطور توی صورتت تو نگاه کنم...چطور به تمین نگاه کنم...چطور تو روی بابا نگاه کنم...نه...توی کره دیگه جایی واسه من نیست
×من به درک...تمینم که کاری نداره با تو...باباتم مطمئن باش دلتنگته...خوشحالم میشه اگه ببینتت...حالت خوب نیست داری تصمیمای اشتباه میگیری...
*دلم خیلی برای بابا تنگ شده...سه سال پیش اومدم...ترسیدم برم دیدنش...حتی خبر از حالش ندارم...اگه برگردم...قبولم میکنه؟
×قطعا...اون پدرته...دوستت داره...
*دوستم داره...
×درست تصمیم بگیر و آروم باش...هوم؟...
*اوم...باشه...
×مواظب خودت هستی؟...بهم قول بده که مواظب خودت هستی
*هستم...قول میدم...
×جینکی...یه چیزی رو اگه نگم به دلم میمونه...
*هوم؟...
×اگر...اگر این سه سال منو نمیبردی فرانسه...تمین الان مال من نبود...قدر داشتنشو نمیدونستم بی هدف زندگی میکردم و هیچ حرفه ای بلد نبودم...کار الانمو نداشتم و....من...من اشتباه کردم...جینکیه فرانسوی بزرگتره...خوش اخلاقتر و مهربونتره...حساستره....با احساستره...با...با جینکی فرانسوی درست مثل تمین...هیچ خاطره بدی ندارم....گاهی دلم واسش تنگ میشه مثل همین دو ساعت پیش...وقتی...وقتی برگشتی کره...بهم زنگ بزن و وقتی اومدم دیدنت...سرتو بالا بگیر و بهم نگاه کن...چون میخوام...بازم بهترین دوستم باشی...
***
داخل بیمارستان شد خدا رو شکر کرد دیر نیومده شماره اتاقو پرسید و بالا رفت در زد و داخل رفت...تمین با ذوق سمتش اومد و بغلش کرد 
-وای تو اومدی؟
×آره سلام عزیزم...
لبشو نقلی بوسید و دوباره ذوق زدش کرد 
×خاله جون سلام تسان سلام...نونا سلام...
همشون با لبخند جوابشو دادن پیشونی زنو بوسید 
×نونا...خوبی؟بچه کجاست؟
٪خوبم...دارن میارنش...
×اذیتی؟میخوای زیر سرتو یکم بیارم بالا؟
٪آه اگه زحمتی نیست...
تسان شونه هاشو گرفت تا بهش فشار نیاد و کیبوم بالا آوردش 
٪آخیش...زودتر میومدی...کلافه بودم نمیدونستم واسه اینه...
خندید و شونه بالا انداخت...از توی جیبش یه جعبه رو در آورد و از زیر پتو قایمکی توی دست زن گذاشت
×ناقابله...
٪آه نه تو تازه رفتی سره کار...
×من پولدارم...تمین میدونه مگه نه؟
به تمین که به طرز خنده داری با ذوق بهش  خیره شده بود نگاه انداخت و خندید 
×بگو آره...
-آره آره...چی؟
همه خندیدن و کیبوم با ذوق چلوندش...
=کیبوم آه...چیزی شده؟یکم غمگین به نظر میرسی...
-جدی؟ببینم...
×آه نه...چیزی نیست....یکم نگران جینکیم همین...
٪جینکی چیزیش شده؟ 
×خوب...طرحمونو فوختن...بدون خبر یکم ناراحته...
=شمارشو بهم بده...
×حتما...
در تقه کرد و پرستار با بچه داخل اومد همه به صورت چاق و پف کرده پسر خیره شدن و ذوق زدن...
-خدایا چقدر زشته...
٪آره فداش بشم به عموش رفته...
همه خندیدن...تمین به زن زبون درازی کرد 
-دلتم بخواد...
****۳ سال بعد 
تق تق عصاهاش نشون دهنده این بود که داره نزدیک میشه...
÷مینهو...بهت گفته بودم اگه رفتی بیرون بهم بگو...
شونه بالا انداخت 
#از کی تاحالا اینجوری شده که من باید به تو جواب پس بدم آمار بدم...
پسر با ذوق لبخند دندون نمایی زد
÷از وقتی که بهم گفتی ''خوشگلی''
#من تو ''خوشگلی'' آمارمو بگیر ندیدم...تازه صورتت سسی بود خواستم مسخرت کنم گفتم خوشگلی...فقط باید آینه بگیری دستت...
پسر لبهاشو آویزون کرد 
÷یعنی زشتم...
دلش سوخت و شونه بالا انداخت 
#حالا نه اونقدرا...شوخی کردم...
دوباره لبخند زد...
÷کارت خوب پیش میره؟
#آره پاهام مشکل داره مغزم که نداره...
÷بداخلاق...منظورم این بود که...چیش...بیخیال...نهههه چااااان(همون نونا ی کره ای به ژاپنی)
زن سرشو از پنجره آشپزخونه بیرون آورد 
$بله؟
پسر دوباره لبخند زد 
÷مینهو اومد...
$مینهو غذا میخوری؟
خوشحال بود که زن برادرش کره ای باهاش حرف میزنه...حس خوبی داشت 
#اوهوم...ممنون میشم...
پسر کنارش نشست و سرشو به شونش چسبوند...
#چیه...نچسب بهم...
÷هر چقدرم که بداخلاقی کنی...آخرش تو مشت خودمی...ماله خودمی...
#آههههه...خیله خوب...با پاهام مشکلی نداری؟
÷نه...من پاهای بلندو دوست دارم 
#خنگ مشکل پاهامو گفتم...
÷نه...من زمانی که پاهات مشکل داشت دیدمت و پسندیدمت...پس...طبیعتا نباید داشته باشم...
#حرفای گنده گنده نزن...
÷چشششم...خوب؟
#اخلاقامم گنده...میبینی که...
÷دوستشون دارم...پسری که راحت بدست بیاد خیلی چندشه...مهم اینه که بعد از دوستیمون خوش اخلاق باشی...دیگه
#خونه برادرم پلاسم...
÷تازه شبیه هم شدیم منم خونه ی خواهرم پلاسم...
#کارم پر درامد نیست هنوز...
÷از گارسونی که حقوقش بیشتره...خیلیم عالیه
#خیله خوب کم آوردم...
÷پس بوسم کن...
چشماشو چرخوند 
#برو بابا...
÷عهههه...بوسم کن دیگه...اووووووم...
به لبهای غنچه شدش نگاه کرد و یه بوسه آروم روی لبش گذاشت پسر سرخ شد و روی گونه هاشو پوشوند... 
حقیقتا پسر بانمکی بود...بعد از دو سال موندن توی آمریکا اجازه اینو پیدا کرد که ادامه درمانشو توی ژاپن بگذرونه...وقتی همسر عزیز کرده جونگهیونو دید متوجه شد که عشق توی زندگی مهمترین چیزه...پاهاش یه مشکل دائمی داشت ولی برای یک لحظه هم روی جاش بند نمیشد...بچه های مودبی که تربیت کرده بود هم قابل ستایش بود...اولین بار یه بعد از ظهر گرم پسرو دید خبر نداشت که زن اصلا عضو خانواده ای داره ...از شهرستان اومده بود تا دوران دانشجوییشو توی خونه خواهرش بگذرونه...قبول شدن توی توکیو نشان از باهوشیش بود...درست مثل خواهرش گرم و خوش اخلاق بود همون هفته اول بهش ابراز علاقه کرد و گفت از مردایی مثل مینهو خوشش میاد...ولی مینهو ردش کرده بود و گفته بود پسرای ژاپنی مورد علاقه من نیستن...زیباییش به پای تمین نمیرسید ولی اونقدر قشنگ بود که گاهی توی دلش برای صورت کیوتش غش و ضعف کنه...
#خیله خوب حالا اینقدر ذوق نکن...عصر بریم بیرون؟
****
دستاشو تکون داد و با صدای بلند خندید 
×آه تمین من بلد نیستم...
-فقط انجامش بده...رقص سنتی رو چرا بلد نیستی...
دوباره خندید و دستاشو تکون داد...
×فقط برو به شاگردات یاد بده...
-شاگردام یه مشت بچه ی نفهمه کوتولن...چیش...یاد نمیگیرن درست برقصن...آییییششش
لبخندشو قورت داد 
×باشه خوشگلم آروم باش...برگرد کارتو بکن...
سه ماهی میشد که بعد از فارغ التحصیلی دوره دنسو گذرونده بود و توی یه باشگاه به بچه های زیر ۱۵ سال رقص سنتی آموزش میداد از اونجایی که حرکات تمین عموما نرم بودن هیچ بچه ای از پسش برنمیومد و این تمین عزیزشو عصبانی میکرد...زمانی که یه کلاپ رقصو توی دانشگاهشون مدیریت کرد به رقص علاقه مند شد و بعد از فارغ التحصیلیش هم ادامش داد...
-فردا باید بری سره کار چاگی؟
×فردا یک شنبست...بیکارم چرا؟...
-جینکی و خل و چلا و جیسو رو برداریم بریم خارج از شهر پیک نیک...
×آه...جینکی که پررو بازی دراورد فردا رو باید اضافه کاری بمونه...کارش خیلی خوبه واسه همین نمیتونن اخراجش کنن...فقط اضافه کاری بهش میدن...
-همین کارم بخاطر تو داره یادمه چقدر رفتی التماس کردی...وگرنه خودش که میخواست دوباره بچسبه به درس و دانشگاه...عق...خسته نمیشه؟...ولش کن...بقیه چی؟
×جیسو هم رفته شهرستان دیدن مادر بزرگش...اون خل و چلا رو هم تا بخوایم جمع کنیم روزمون گذشته...
-خوب پس چیکار کنیم...
×فسقلیا و ته سان و نونا خاله جون و عمو جون...نظرت؟
-خانوادگی حال نمیده خصوصا اینکه خانواده تو هم نیستن...عمو هم که هنوز با من مشکل داره...
×من خیلی وقته مستقل شدم تو کاری به این چیزا نداشته باش...بابا هم به زبون میگه...خیلی وقته راضی شده دو روز پیش دیدمش احوالتو هم ازم پرسید...
با ذوق خندید
-جدی؟...پس بیا بریم ماه عسل...دوتایی...
×ماه عسل یه روزه؟
-خودمم یه روز وقت دارم دوشنبه باید برم به اون احمقا درس بدم...
×پس...باشه میریم ماه عسل یه روزه...
-روز عسل...
خندید و صورتشو بین دستاش گرفت...
×کم کم...دیگه وقتشه بیای خونم...
-اوه....داری ازم خواستگاری میکنی؟
×اوهوم..
-حلقه هم داری؟
×اوهوم...
-قایمش کردی تو خونه؟
×نه...
-الان کجاست؟
×تو گردنم...اونجا گذاشتمش که هر وقت موقعیتش پیش اومد ازت خواستگاری کنم بهت بدمش...
-نمیخواستم وقتی ازم خواستگاری میشه اینقدر عرق کرده و زشت باشم...
×به چشم من همیشه خوشگلی...فقط...بگو بله...
-با کمال میل...بله...
خندید و همزمان گردن بندشو از گردنش دراورد و دور گردن تمین بست...
×دوستت دارم ریزه میزه...
بهش خیره شد و لبهای خندونشو بوسید


《به من بگو عشق...به من بگو عشق...هر گاه که بیایم...قلب و هوشت را به یکباره میبرم》

پایانــــــــــــــــــــــــــــــ