hani shinee جمعه 28 اردیبهشت 1397 02:48 ق.ظ نظرات ()

قسمت ۲۷
لبخند زد و تماسو قطع کرد...پاهاشو از خوشی توی هوا تکون داد و بلند بلند خندید...مثل همیشه به اولین کسی که خبر میداد تمین بود 
×الو...
-چی شد؟زنگ زدن؟...
×قبول شدم...آههههههه دارم میمیرم از خوشیییی
-ووآآآآآ...عالیهههههه...تبریک میگممممم...اقای شاغل
خندید و ذوق زد 
×شب آماده شو میریم شام... اوم...جیسو هم یه سر اومده سئول اونم میگیم بیاد...اه به اون همکلاسیای خلتم بگو بیان...نچ جای مینهو و جینکی خالیه...
-آه اره خیلی...باشه یه زنگی بهشون میزنم...جیسو هیونگو هم خیلی وقته ندیدم...حتما بگو بیاد...
×وای دارم میمیرم از ذوق...
-خدا نکنه...تبریک میگم واقعا...
×ممنون...واقعا فکر میکردم ردم کنن...هوف...
-چه کاری هست حالا...
×آزمایشگاه یه کارخونه...آه ساعت کارش واقعا به دردم میخوره...میتونم هر روز ببینمت و حقوقش خوبه...
-وواا...چه شانسی...
×اوهوم...وقتی دیدمت بیشتر برات تعریف میکنم به بچه ها زنگ بزن...
***
پسر خندید و با ذوق بوسیدش...
$آیگو کیبوم آه...خیلی خوشگل شدی...
پسر یه خنده مستانه کرد 
×فکر کنم هیچ وقت...نمیخواستم...اینجوری...ببینیم...
پسر دوباره خندید...
$دوست داشتنی شدی...
×تمین...تمین دیگه اندازه قبل دوستم نداره...اگه اینجوری ببینتم...دوباره...دوستم داره؟...
پسر تند تند سرتکون داد...
$از این حرفا نزن...
×جیسو...جیسو شی...دلم برات تنگ شده بود...
چشماشو درشت کرد و دستاشو دو طرف صورت پسر گذاشت و به خنده انداختش
×آیگو چطوری میخنده...اووووم...چطور اینقد....دراززز...نه...نه...دراز بی ادبیه...چطوری اینقدر بلندییییی....آیگو...گردنم درد گرفت...
پسر دوباره با تفریح خندید 
$آه تو کاملا مستی....
×نه هنوز منو نگرفته...
$کیبوم...
×راستش...حس میکنم...مست شدم...تمینم کجاست؟...
پسر انگشتشو سمت تمین کشید...《اووووونجا》
×آه...آیگو چقدر قشنگ میرقصه....تمین آهههههه...بیا بریم خونهههههه...
تمین هم تقریبا تلو تلو میخورد...ولی غرغرهای کیبوم کار کرده بود و کمتر از کیبوم مست بود
-آه...به این زودی؟
×آره...بریم...
جیسو به اونم خندید و کیف و وسایل کیبومو روی دوشش گذاشت و بیرون بردش...
به زور سوئیچ ماشینشو از جیب تنگش بیرون کشید و به جیسو داد...
$تمین اه خونتون کجاست؟
-آه مامانم ببینه مستم پوستمو میکنه...
×تمین... پیش من...میمونه...
جیسو با دل ضعفه لپشو کشید 《آیگو کیوت》
***
چشماشو باز کرد تمین تو بغلش بود سرشو بوسید و دوباره چشماشو بست دستشو روی بازوش جابه جا کرد و یکباره چشماش دوباره باز شد پتو رو پس زد...
×آه...گند زدم؟
تمین توی جاش تکون خورد و اخماشو توی هم کرد 
×آه اخم کرد...درد داره؟...دیشب چی شد؟
به مغزش فشار اورد...
×آه گندم بزنن...چرا اینجوری شد...خیلی خوردم
صورتشو بوسید 
×متاسفم....
آروم چشماشو باز کرد...
×سلام عسلم...
دوباره توی بغلش برگشت و کیبوم یه لبخند بزرگ زد...
×چرا لباس نداریم خوشگلم؟
-آه بوی الکل میدی...
جلوی دهنشو گرفت 
×ببخشید....
روی شونه ی برهنشو بوسید...و با خجالت لبشو گزید
×عزیزم...درد...داری؟
عقب رفت و بهش نگاه کرد...آب دهنشو به سختی قورت داد و سرتکون داد 
-اوم...سرم...
×آه...نه...منظورم...درد...بدنه...
خواب از سرش پرید لبهاشو بهم فشار داد و اخماشو توی هم کرد 
-چی؟؟؟نخیر
با خیال راحت خندید 
×آه...آه خدا رو شکر...چرا لباس نداریم پس...
-چه فکر کرده بودی....چیش...فکر میکردم فقط ذهن خودم من*حرفه...تو بدتر شدی...از تاثیرات جینکی هیونگه...آههههه....
زیر خنده زد 
×متاسفم فقط نمیدونم چیکار کردم ممکنه تا یکی دو ساعت دیگه یادم بیاد
-فقط اینقدر مست شده بودی کله هیکلمونو به گند کشیدی...نمیدونستم لباس راحتیاتو کجا میذاری...تازه خودمم مست بودم گرمم بود...
دوباره خندید 《پس خدا رو شکر》
-اینقدر بده؟
×چی؟
-که...باهام ب€خوابی؟
×من که از خدامه...ترسیدم از دستم عصبانی شده باشی...
-من از دستت عصبانی نمیشم...دیدم که مست بودی...اینقدر بی درک و شعورم؟
×تائهههه...
-آه از نقطه ضعفم استفاده نکن...میدونی خوشم میاد اینجوری صدام میکنی...
×تائهههه...
صورتشو بوسید 
×قهری؟
-مگه بچم...
×نه پیرمرد تو از منم بزرگتری...
-کلاس دوسال بزرگ بودنتو نذار...چیش...
×تائه خوشگلمممم....
پسر بالاخره به خنده افتاد و به شونش مشت زد...
-مسخره...
×میخوام باهات بخوابم تائه...
سریع ازش جدا شد و با دستاش روی بدنشو پوشوند
-نخیر چشم دریده 
×راست شد...
-هوم؟...جدی؟
پتو رو آروم بالا زد و کیبوم با شیطنت گیرش انداخت ...
-آه...آی...دروغگوووو...
×حالا من چشم دریدم یا تو...
-یا تو...
قلقلکش داد وقتی بلند بلند خندید بالاخره کاملا خیالش راحت شد...
×بوس منو بده...
تند جلو رفت و یه بوسه کوچیک ازش گرفت....
***
فلش بک
$مادرت نگران نمیشه تمین آه؟
-وقتی...با کیبوم میرم بیرون...نمیشه...نگران نمیشه...میدونه میمونم پیشش..
$که اینطور...خیله خوب...
تمین روی مبل افتاد و جیسو هم کیبومو تا اتاقش برد...آروم موهاشو ناز کرد 
$خوبی کیبوم؟
×اوم...ممنون جیسو شی...
پسر موهاشو بهم ریخت و پیشونیشو بوسید...
$حتی وقتی مستی هم مودبی...
توی حال مستی زیر خنده زد...
$من میرم...مواظب خودت باش...
سرشو مالید و سرتکون داد...《باااااای》
پسر سوئیچو روی میز مطالعه اش گذاشت و رفت...
×تمین آههههه...خوابیدی؟
-نههههه...
×بیا...آه...بیا اینجا...
در و دیوار کج و معوج شده بودن کنار کیبوم افتاد...
×آیگو خوشگلم اومد بغلم...
موهاشو ناز کرد و لبهاشو پر حرارت بو*سید 
×یکی دیگه...
تمین هم دستاشو دور گردنش حلقه کرد همیشه میدونست تمین عاشق بو*سیدنه...
یکی از دستاشو روی گودی کمرش گذاشت و بیشتر به خودش چسبوندش...لبها و زبون شیرین تمین کم کم داشت به بهشت میبردش...گوشی لعنتی تمین زنگ خورد و ازش جدا شد...
-اوووم مامان...خونه ی کیبوم...مست؟...نه...باشه...شب بخیر...
گوشی رو طرفی پرت کرد و سرشو روی سینه کیبوم گذاشت...
-بووووم...
×جونم...
-اگه یه روز...بدون دلیل ازم خسته شدی....دلت میسوزه و پیشم میمونی...یا...میری؟
سرشو به سینش فشار داد 
×مگه میشه ازت خسته بشم...من...تازه کلی برنامه دارم واسه...زندگیمون...اول از همه تعمیر خونم که تموم شد...به سلیقه ی تو میچینمش...اون حلقه ای که...واست از فرانسه خریدم...بهت میدم...ازت میخوام باهام زندگی کنی...
-واسم از فرانسه حلقه خریدی؟
×اوم با اولین دستمزدم...واست خریدم...اون موقع هنوز بهم نپریده بودی...
-من قبلا بهت گفته بودم باهم باشیم ولی ردم کردی...یک بارم نه...دو بار ردم کردی...بهت گفتم دیگه فرصتی برات نیست و تو قبول کردی...چرا نمیتونی سره حرفات بمونی؟
×من همیشه سره حرفم میمونم...منتها...این تویی...خودمو توی پلاستیک بپیچم و درو قفل کنم هم نمیتونم طاقت بیارم که...نبینمت...نداشته باشمت...همینقدر...بی صبرم واست...گفتی مینهو رو دوست داری...ناامید شدم ولی...بازم نتونستم بیخیالت بشم...نمیتونم بیخیالت بشم خوشگلم...
-میخوای...باهام...بخ*وابی؟...
*به حد مرگ...یه مدت زیاد...ازت دور بودم...یه مدت زیاد...به هیچ کس نزدیک نشدم...این دفعه دیگه میخوام از زندگیم لذت ببرم...با تو...کنار تو...ولی همش سنگ میندازی جلوی رابطمون...من میگم با هم باشیم تو میگی حس خوبی نداری و میندازی واسه دو ماه دیگه...
-فقط نمیخوام مثل هرزه ها تند تند دوست پسر عوض کنم...من مینهو رو دوست داشتم واقعا میخواستم توی آیندم باشه...اینکه به محض تموم شدن رابطمون بیام و با تو شروع کنم...حس...بدی بهم میداد...هم برای خودم...هم برای تو...دوست نداشتم وقتی بغلت میکنم...هنوز تو فکر مینهو باشم...امید داشتم درکم کنی...
×اوم...شاید...خیلی عجله کردم...ولی دیگه طاقت ندارم...
دوباره لبهاشو بین لبهاش گرفت و دستش توی لباسش سر خورد...صدای آروم تمین بین بوسه کیفورش کرد و باعث شد بوسه رو عمیقتر کنه...
ولی یکباره توی گلو و شکمش حس بدی پیدا کرد از تمین جدا شد....
×آه...
****
-چیش حتی موقعیت شناسم نیستی...
کیبوم سعی کرد خندشو کنترل کنه ولی نتونست...
×چیه استفراغ کردن که دست خودم نیست...
-نمیشه یک ساعت بعدش حداقل استفراغ کنی؟
×اگه میخوای الان ادامش میدیم....
-آه...الان اون حسش نیست...
×خیله خوب...هنوز خیلی روز هست که بتونیم انجامش بدیم...ببینم تو قبلا بدت نمیومد؟ 
-کدوم احمقی بدش میاد...من فقط نمیخواستم با دوست پسرای احمقم انجامش بدم تو خیلی با اونا فرق داری...مینهو هم خیلی فرق داشت ولی واقعا سعی میکرد رعایت کنه...تازه اون موقع بچه بودم الان دارم بیست و یکو رد میکنم...
خندید و لپشو کشید 
×آیگو تمینمون بزرگ شده... 
-بزرگی که به این چیزا نیست...فقط از اینکه هنوز آکبندم حالم داره بهم میخوره...
×ولی شیرینت میکنه...
-مگه ترش و تلخ ایرادش چیه...
کیبوم دوباره یا شیفتگی خندید 
×آه...واقعا عاشقتم...فقط باید به من میگفتی که مایلی...
-چطوری بگم دارم واضح و غیر واضح نخ میدم تو خیلی خری...دیگه داره نزدیک دو ماه میشه که برگشتی...
خندید و لپشو کشید 
×متاسفم که اینقدر خرم...
-ساکت از لهجه فرانسویت بدم میاد...
قهقهه زد و با دلجویی بوسیدش...
×تائههههه...خوشگلمممم...
-اینقدر نخند حرصم میاد...اصلا...اصلا برو حلقمو بیار...
×کدوم حلقه...
-خودت دیشب گفتی واسم حلقه خریدی از فرانسه...
×آووووف...دیگه نباید الکل بخورم چرا لو دادم...
-پاشو برو بیار دیگه...
×هنوز پسره بدنیا نیومده...
-همین روزا نونا میره بیمارستان...برو بیار...
×خوب...پس...باشه...
از جاش بلند  شد توی اتاقش رفت و بعد از مدتی برگشت یه جعبه قهوه ای رنگ طرح چوبی توی دستش بود که یه روبان صورتی روش پاپیون ساخته بود...کنارش نشست...
×تمین آه...دوست پسر بشو...
-این یه دستوره؟
خندید و تند سرتکون داد 
×اوم...
-پس...دستورتو اطاعت میکنم...
خندید و جعبه رو باز کرد...یه حلقه ساده با سه تا نگین کوچیک روش...حلقشو توی انگشت ضریفش کرد 
×این یکیم مال منه...
-من میذارم...
حلقه رو توی انگشت کیبوم گذاشت  و سرهاشون برای یه بوسه شیرین جلو رفت و لبهاشون  روی هم اومد....