hani shinee چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 12:07 ق.ظ نظرات ()

قسمت ۲۶

با سبد میوه داخل رفت...چند روزی بود که کمتر توی راه رفتن  در و دیوار و کسی کمک میگرفت 
-مینهو...چاگی...خوابی؟
پسر چشماشو باز کرد...تمین بهش لبخند زد و پیشونیشو بوسید 
-سلام جذابم...بهتری؟
پسر آروم سر تکون داد 
-خدا رو شکر...دکتر نگفته کی میتونی از جات بلند بشی؟
چشماشو به جایی جز صورت تمین خیره کرد 
#تم...
-جونم...
#بیا...تمومش کنیم...
-هوم؟
#تموم کنیم...
-چرا؟
#اوم...دیگه...اینجا نیا...برو خونه...
-مینهو؟...
#دیگه نمیخوام باهم باشیم...
لبشو گزید...
-مین مشکلی پیش اومده؟
اخماشو توی هم کرد و سرشو بیشتر برگردوند 
#از دیدنت خسته شدم...
-آه...که اینطور...مین آه...من...قصد داشتم وقتی حالت بهتر شد...تمومش کنم...
نگاه پسر سمتش برگشت...
-من...تو رو به خودت بخشیدم برای اینکه بیدار بشی....واسم مهم نیست که...الان تو باهام بهم میزنی...ولی...جداییم ازت...یه جداییه عاشقانست...همونطور که قبلا یه بار بهت گفتم دوست دارم اگر یه روز باهم نبودیم...بازم مثل دوتا دوست خوب کنار هم باشیم...
#من نمیخوام...برو...دیگه نمیخوام ببینمت...
لبشو گزید 
-اوم...میرم...
از در بیرون رفت ولی با کسی برخورد کرد 
-آه متا...هوم؟جونگهیون هیونگ؟؟؟دوباره برگشتی؟
+تمین آه...مینهو رو دیدی؟
-آه...اوم...دیگه نمیام...
+بهم زدین؟بداخلاق شده نه؟
لبشو گزید و تند سرتکون داد 
+به دل نگیر...بخاطر مامان یکم اعصابش بهم ریخته...قراره یه چند وقتی با خودم ببرمش ژاپن...بهش کار یاد میدم شاید پیشم موند...ولی باید بهم قول بدی مواظب خوشگل خانم باشی...
بغض گلوشو گرفت و خیلی سریع چشماش پر شد...
-اوم....مواظبم....
+برو یکم بخواب...همیشه زیر چشمات پف داره...بیشتر بخواب...هوم؟
پیشونیشو بوسید و لپشو کشید 
+سلام منو به دوست قشنگتم برسون باشه؟
دوباره سر تکون داد و چند قدم جلو رفت مرد تا جایی به رفتنش نگاه کرد و بعد داخل اتاق رفت...
+مینهو...چرا با بداخلاقی باهاش تموم کردی
#با من حروم میشه...با این پاها که نمیتونم زندگی کنم...
+هی...میریم ژاپن ....یه دوست خوب دارم...کاراتو جور میکنه بری آمریکا اونجا پاهاتو معالجه میکنن...نگرانش نباش...
#چه فایده...تمین چی میشه...بهم گفت میخواسته وقتی حالم خوب شد باهام بهم بزنه...
+سونگدام میگه بخاطرت روزه سکوت گرفته بوده...یک ماه تمام...انگار واقعا دوستت داره...
#جدی؟
+اوم...دیگه ناراحت نباش...فقط کم کم  فراموشش کن که وقتی اومدی ژاپن اذیت نشی...
#سعی میکنم...
دستشو توی دستاش گرفت...
+مثل همیشه قوی باش عزیزم...هوم؟
#ممنون که اومدی هیونگ...
بهش یه لبخند دندون نما زد و روی دستشو بوسید 
+تو برادر عزیزمی...
***
×باباجون...آدرسو واسم بفرست...مطمئنه؟تخفیف میده؟
^واقعا به ماشین نیاز داری؟هنوز رسما گواهینامت نیومده باباجون...
×آه نمره الف گرفتم...مشکلی ندارم...به زودی میاد...فعلا گواهینامه واسه محدوده شهر دارم...
^چقدر پول داری بابا جون...
×آه خوب...زیاده ولی میخوام یه خونه نقلی بخرم...قبل از اینکه پولمو به باد بدم...یه ماشین میخرم...زیاد گرون نباشه...حداقل همش پول تاکسی نمیدم...
^بوم...باباجون...یه آدرس میفرستم...برو اونجا هر کدومو که دوست داشتی بردار...هدیه من به فارغ التحصیل باباش...
خندید...
×جدی؟هر چی خواستم؟
^اوهوم...ولی زیاد گرون نباشه ها...بدجنسی نکن...
خندید و گوشی رو بوسید
×ممنون بابا...عاشقتم...
^واست  آدرسو میفرستم...حاضر شو که بری...
+اووووم...بازم ممنون...
تماسو قطع کرد و با ذوق به گوشیش خیره شد...
×آه ماشین دار شدم...
شماره تمینو گرفت'''شیرموز'' به اسمش خندید و تمین خیلی زود جواب داد 
-الو...
×سلام شیرموز کوچولو...بریم دور دور؟
-همه رو افتادم...مشروط شدم...
×ها؟گریه میکنی؟
-همه درسامو افتادم...
×باید مرخصی میگرفتی...یا گواهی میبردی...
-حالا چیکار کنم...بدبخت میشم...
وقتش نبود ولی پخ زیر خنده زد 
×خدایا...تمین تویی واسه نمره گریه میکنی؟
-گمشو چرا بهم میخندی؟...این همه کلاسامو رفتم...آه سرم گیج میره بهش فکر میکنم...از خواب سر صبحمم زدم...این بیشتر حرصم میده...چرا بین امتحانام باید بیوفتم گوشه بیمارستان...آییییششش...
×من...بهت کمک میکنم...ترم بعدی...جبران کنی....هوم؟
-اوم...چرا زنگ زدی؟
×هاااا...تمین...دارم میرم ماشین بخرمممممم....دارم میمیرم از خوشی...
-اوه...خوش بحالت...
×باهام میای؟...بابام گفته جایزه فارغ التحصیلیمه...
-فارغ...آه...کوفتت بشه خرخون...خودت تنهایی برو ایششش...
تماس قطع شد و کیبوم زیر خنده زد دوباره تماس گرفت...
×شیر موزم واست میخرم....
-با چیز کیک...
×اووووم...با بستنی...
-میرم حاضر بشم عزیزم...میبینمت...
×اووووم...خوشگل کن...
تماسو قطع کرد و خندید...
×آیگو یه روز نمیبینمش دلم تنگ میشه...شیطون...
روی تصویر زمینشو نوازش کرد...عکس دو نفری خودش و تمین...توی اتاق تمین دیده بود که همین عکسو قاب کرده بود...تمین به دوربین لبخند زده بود و سرشو روی شونش گذاشته بود...روی صورت خندونشو بوسید و دماغشو فشار داد《کیوت》
***
به تمین نگاه کرد از پنجره به بیرون خیره شده بود و حتی به ندرت پلک میزد...
×تمین هنوز ناراحت نمره هاتی خوشگلم؟
-با مینهو...نه...مینهو با من بهم زد...
×چی؟مینهو با تو بهم زد؟فهمید بوسیدمت؟ناراحت شد؟
-نه...بهم گفت از دیدنم خسته شده...جونگهیون هیونگ دوباره اومده بود کره یکم برام عجیب بود...گفت بداخلاقیاش بخاطر مادرشونه...خوب...همچین بدم نشد...قراره بره ژاپن کار کنه...
لبشو گزید دیروز سونگدام بهش گفته بود  پاهای مینهو از کار افتاده و قراره جونگهیون به یه دکتر توی خارج از کشور نشونش بده...
×آه...که اینطور...چیزی نیست...به هر حال تو میخواستی تمومش کنی...
-اوم...ولی دلم میخواست بهتر تموم بشه...
×دوست پسر مهربون نمیخوای؟
-فعلا نه...دوست مهربونو ترجیح میدم....
×کشش نده و فقط دوست پسر لوسم شو منم یه عالمه بهت مهربونی میکنم...
-ماشینت خیلی قشنگه مبارکه...
×ممنون...و من کاملا نفهمیدم تو بحثو عوض کردی...
-یکم فرصت بده...اینجوری حس بدی به خودم پیدا میکنم...
×اووووم...شوخی کردم...هر وقت آمادگیشو داشتی...بهم بگو...
-اوم ممنون...
×وقتی اینجوری افسرده میشی نمیشناسمت...بلند شو یکم فضولی کن...مثل همیشه...پاهاتم که دیگه کم کم داره خوب میشه...عالیه نه؟
-اووووم...باید بیخیال بشم...آهنگ...آهنگ...
از کولیش فلششو بیرون کشید 
-بذار حال کنیم...
کیبوم با ذوق خندید 
×آه واسه بار اول از پخشش استفاده میکنم...خیلی لذت بخشه...
تمین خندید 
-از این به بعد راننده دربسته منی...
زبونشو بیرون آورد و خندید 
×تو خواب ببینی...اگه میخوای با ماشین من بری ددر باید اول دوست پسرم بشی بعدش بعد از دانشگاه میام دنبالت...وقتایی که میریم دور دور هم...هوم...سعی خودمو میکنم...
خندید و دستشو زیر چونه اش گذاشت...
-بوم میخوای بری سره کار...وقت داری؟
×شاید...دوست دارم یه کار سبک باشه که بتونم هر روز ببینمت...
-اوووم اینجوری ازم خسته میشی...
×اگه هم خونه بشیم هم هر روز میبینمت پس...فکر نکنم هر روز دیدن خسته کننده باشه...قبلا هم باهم مدرسه میرفتیم
-اووووم...راست میگی...جینکی هیونگ بهت زنگ نمیزنه؟
×صبح حرف زدیم...همش میگفت دلش واسم تنگ شده...
-تو چی؟
×البته...سه سال باهاش زندگی کردم اونقدرا هم داغون و بی احساس نیستم...
-من هیچ وقت فکر نکردم تو بی احساسی...فقط همیشه سعی میکنی جلوشو بگیری...حتی اگه اذیت بشی...
×اگه جلوشو نمیگرفتم خیلی اتفاقا میوفتاد واست...
-مثلا...
×خوب...همین که الان هنوز یه مردی نشون میده همچین بد هم نیست که جلوشو گرفتم...
-از این نظر؟
×نه...اگه جلوشو نمیگرفتم بعد از دوست پسر اولت باهات دوست میشدم اون وقت تجربه های مختلفی نداشتی...این سه سال هم تنها میموندی و با پسر فوق العاده ای مثل مینهو هم هنوز جنگ و دعوا داشتی...
آروم لبخند زد...
-پسره که بدنیا اومد...بیا رسما با هم باشیم...
×یکم دیر نیست؟...
-میخوام حس بدمو دور کنم...
×قول؟
-قول...
لبخند زد و صدای آهنگو زیاد کرد